در قلب من تبى است گدازان و دردناك احساس مىكنم كه به كانون جانِ من سوزنده آتشى است كه سر مىكشد به اوج احساس مىكنم عطشى مست و بى قرار اندر فضاى هستى من مىدود چو موج اين سوز عشق توست، در من، چو جان نهان احساس مىكنم، درمان نسازد اين تبِ من جز دواى تو زائل نسازد اين عطش، الاّ لقاى تو اى مهربان خداى! احساس مىكنم خلائى در وجود خويش كان را نمىبرد ز ميان، جز پرستشت اى نازنين خداى! احساس مىكنم كه بود در سرشتِ من سوزنده، يك نياز داغ نياز را نزدايد ز سينهام جز لذّت پرستش و جز نشئه وصال مخمورى مرا به جز اين مى، علاج نيست مطلب عيان بود، به بيان احتياج نيست اى مهربان خداى تو، راز جان و مايه سرمستى منى تو هستى منى در عمق فكر و پرده جانم تويى، تويى آرام دل، فروغ روانم تويى، تويى هر جا نگاه مىدود، آنجا نشان توست روشنگر وجود، رخِ دلستان توست.
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط mmk |
پرنده ها تو شهر ما غریبن
خو کرده ایم به اینهمه مترسک
گنجشکِ رو شاخه به طعنه می گفت:
آدما رو ببین همه مترسک
**
عادت دار یم به تیرگی به ظلمت
چشمامونو به روشنی می بندیم
یه عالمه غم توی سینه مونه
داریم به حال و روز هم می خندیم
**
آسمونو دارن می دُزدن از ما
روی زمین دارَن حصار می بندن
به اسم دین به نام خاک و میهن
هزار و یک حیله به کار می بندن
**
اندیشه رو دارن میگیرن از ما
قبیله مو ن داره یه گلّه میشه
به ما میگن:یه مشتِ خار و خاشاک
بد جوری تیشه می زنن به ریشه
**
دوباره کوچه ها پر از سکوتِ
پنجره ها دوباره بسته میشن
دوباره پشت میله های زندان
دست و قلم هایی شکسته میشن
**
تا کی باید که بی بهار بمونیم
تا کی باید کویر تشنه باشیم
تا کی باید از سایه مون بترسیم
تو وحشت از تیغۀ دشنه باشیم
**
کاری کنیم شکوفه ها نخُشکن
با هم دیگه بهارو پس بگیریم
اگه نمی تونیم پرنده باشیم
کاری کنیم که تو قفس نمیریم
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط mmk |
با تو ام ، با تو ، خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد ؟ من که هر جا رفتم جار زدم شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین آسانی هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید با توام ، باتو ، خدا پس بیا ، این دل من ، مال خودت من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط mmk |
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط mmk |
توی رگبار ِغم و غصّه و درد واسه من قشنگ ترین سایه بونی پهلوون ِروزگار ِکودکی هنوزم برای من پهلوونی می تونی منُ رو دوشِت بگیری هنوزم نیرو تو بازوات پُره اینکه دارم می نویسم واسه تو یه ترانه نیست یه جور تشکّره یه تشکّر برای عمری که تو ساده و بی ادّعا ریختی به پام کافی نیست می دونم امّا بپذیر ندارم چیزی بجز ترانه هام تکیه دادن به وجودت تکیه دادن به یه کوهه عاشق ِغرورتم من که غرورت باشکوهه تو به من گفتی که نور حقیقته تو به من گفتی که شب چه روسیاست تو به من گفتی تو راه زنده گی چاه چیه ، چاله چیه ، مسیر کجاست یاد دادی به من که آفتابی باشم نذارم اسیر سایه شه تنم سر واسه ناروزگار خم نکنم پیش هر مشکلی زانو نشکنم مرد ِاسطوره ای ِباور ِمن با تو هر مشکلی آسونه برام کافی نیست ترانه امّا بپذیر ندارم چیزی بجز ترانه هام تکیه دادن به وجودت تکیه دادن به یه کوهه عاشق ِغرورتم من که غرورت باشکوهه
+ نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط mmk |
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهی ِ ٬ دیدم نمی تونم
تحمّل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
...
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوستش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ٬یه دیوونه
که بیشتر از خودم قَدرِت رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم بخاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن ٬ تازه می فهمم !!
...
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه
دارم می رم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من
+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط mmk |
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط mmk |