ما فاطميان اهل خرابات بهشتيم خاكيم ولى خاك نجف روضه سرشتيم گاهى شجر طيّبه گاهى شجر طور گه اهل بهشتيم و گهى باغ بهشتيم ما مزرعه گريه شبهاى علىايم او آب به ما داد و كنون حاصل كشتيم در عمر كم خويش فقط اشك فشانديم يعنى كه در اين باديه جز نور نكشتيم برما حرجى نيست اگر باده كشيديم آن را كه در اين مدرسه گفتند نوشتيم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط mmk |
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید انعکاس نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
محشر بدون مهریه ی همسر علی
سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
حتی بهشت با همه نهرهای خود
چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط mmk |
بانوی سبز و آبی هفت آسمان غزل
چشمان تو چکانده به رنگین کمان غزل
پیوسته از طنین دعای تو می رسد
در خواب نیمه شب به دل شاعران غزل
ما لکنت غریب زمانیم و نام تو
اعجاز رویش سخن و یک جهان غزل
ای در صدای عاشق تو مادرانگی
لالایی تو بارقه ی داستان،غزل
وقتی حکایت غزلی ذکر نام توست
حس می شود رسول خدا هم در آن غزل
دستی بکش به مثنوی گریه های ما
بانوی سبز و آبی هفت آسمان غزل
یا فاطمه، همیشه تو را تا نوشته ایم
تابیده از میان دو انگشتمان غزل
امشب که شعر، وصف تو شد؛یک ستاره گفت :
شاعر بیا به انجمن ما بخوان غزل
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط mmk |
در امتحان بندگي اش اشتباه كرد
برگ سپيد دفتر دل را سياه كرد
حتي به راز عطر خوش سيب پي نبرد
در محضر امام زمان هم گناه كرد
بيچاره آن كسي كه جواني خويش را
در راه سركشي و معاصي تباه كرد
امثال ما مسبب اين روضه ها شدند
يك عمر مرتضي سر خود بين چاه كرد
كو رزق گريه؟ دخل دلم خاك مي خورد
اين كسب را چگونه شود رو به راه كرد؟
با اين همه گناه قيامت نمي شود
در چشم هاي حضرت زهرا نگاه كرد
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط mmk |
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی
نروم جز بهمان ره که توام راهنمائی
بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی
همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندة فضلی تو سزاوار ثنائی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی
لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط mmk |
نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی
نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون
نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری توی صدام
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی
نه دشمنی نه هم نفس
نه با تو جای موندنه نمونده راه پیش و پس
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون
نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری توی صدام
نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی
نه میتونم رهات کنم
نمیشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط mmk |
از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه
از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه
اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم
در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه
نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي
يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه
مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم
بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه
كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه
سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه
هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد
تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه
بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد
ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه
من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم
از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط mmk |
من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا
بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم
يعني در آورديم باباي غزل را
حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها
آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جاده هاي رو به فردا
آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"
يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من
خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا
آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما
+ نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 7:20 قبل از ظهر توسط mmk |
تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مىكنم بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مىكنم بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مىكنم تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مىكنم من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است با نام زينب تشنه كرب و بلايم كردهاست با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است او را گرفتار و اسير و مبتلايم كردهاست ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استادهايم تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آمادهايم حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مىكند عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مىكند اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مىكند او چشم خود تنها به روى چشم من وا مىكند با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست گر او نمىآمد، ظهور من دگر كامل نبود كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم از نالهاش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست او اولين زائر به صحن قتلگاهم مىشود او بهرمند از آخرين برق نگاهم مىشوم وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مىشود حِصن حَصين كودكان و خيمهگاهم مىشود مانند زهرا مادرم در شعلهها غوغا كند تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند
+ نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 6:6 قبل از ظهر توسط mmk |