گذشت عمر و بيا غفلت از اِله مكن
بس است خيره سرى ديگر اشتباه مكن
هر آنچه نامه نوشتى تو از گناه بس است
بيا و توبه كن و نامه اى سياه مكن
به ميهمانى خود خوانده ات خدا اينك
بيا و وقت گرانمايه را تباه مكن
به درك اين زمانه اگر نكوشيدى
بيا و غفلت از اين مابقىِ ماه مكن
اگر كه چشم شفاعت به مرتضى دارى
به چشم بد به كسى در جهان نگاه مكن
براى آن كه به مقصد رسى بدون خطر
بيا و نفس دنى را رفيق راه مكن
كليد گنج سعادت بُوَد به دست عمل
بكوش در عمل و ترك پايگاه مكن
شعار شاعر «ژوليده» روز و شب اين است
گذشت عمر و بيا غفلت از گناه مكن
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 5:29 قبل از ظهر توسط mmk |
گر گناهى كردم و دارم، خداوندا ببخش
چون گنه را عذر مى آرم، خداوندا ببخش
پاى خجلت را روايى نيست بر درگاه تو
دست حاجت پيش مى دارم، خداوندا ببخش
گر گناهم سخت بسيار است رحمت نيز هست
بر گناه سخت بسيارم، خداوندا ببخش
چون پذيرفتار بدرفتار نادانان تويى
بر من نادان و رفتارم، خداوندا ببخش
پيشت از روز «الست» آوردم اقرار «بلى»
هم بر آن پيشينه اقرارم، خداوندا ببخش
بخششت عام است و مى بخشى سزاى هر كسى
گر به بخشايش سزاوارم، خداوندا ببخش
نااميدى بردم از ياران، كه مى اندوختم
روز نوميدى تويى يارم، خداوندا ببخش
آبرويم نيست اندر جمع خاصان را، ولى
آب چشمم هست و مى بارم، خداوندا ببخش
عالِمى بر عيب و تقصيرم تو، يارب! دست گير
واقفى بر غيب و اسرارم، خداوندا ببخش
گفته اى: بر زارى افتادگان بخشش كنم
اينك آن افتاده زارم، خداوندا ببخش
گر به دلدارى دل مجروح من ميلى نمود
بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا ببخش
ور چشيدم شربتى بيخود زروى آرزو
زآرزوى خود، به آزارم، خداوندا ببخش
«اوحدى»وار از گناه خود فغانى مى كنم
بر فغان اوحدىوارم، خداوندا ببخش
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 5:9 قبل از ظهر توسط mmk |
در امتحان بندگي اش اشتباه كرد
برگ سپيد دفتر دل را سياه كرد
حتي به راز عطر خوش سيب پي نبرد
در محضر امام زمان هم گناه كرد
بيچاره آن كسي كه جواني خويش را
در راه سركشي و معاصي تباه كرد
امثال ما مسبب اين روضه ها شدند
يك عمر مرتضي سر خود بين چاه كرد
كو رزق گريه؟ دخل دلم خاك مي خورد
اين كسب را چگونه شود رو به راه كرد؟
با اين همه گناه قيامت نمي شود
در چشم هاي حضرت زهرا نگاه كرد
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط mmk |
من از خجالت گرم گناه لبريزم من از تغافل عفو اله لبريزم بجز شكست ندارد نتيجه كردارم تلاش جاهلم از اشتباه لبريزم بجز ندامت ازاين سينه بر نمىخيزد غبار آينه هستم ز آه لبريزم كسى كه همسفرم شد به درد سر افتاد مسير غفلتم از كوره راه لبريزم نگاه منتظرم از اميد سرشارم اميد منتظرم از نگاه لبريزم نوشتهاند مرا سرنوشت يوسف شهر ز نابرادرى و گرگ و چاه لبريزم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 5:33 قبل از ظهر توسط mmk |
الهی دلی ده که جای تو باشد لسانی که در وی ثنای تو باشد الهی بده همتی آنچنانم.... که سعیم وصول بقای تو باشد الهی چنانم کن از عشق خودمست که خواب و خورم از برای تو باشد الهی عطاکن بفکرم تونوری که محصول فکرم دعای تو باشد الهی عطاکن مرا گوش قلبی که آن گوش پر از صدای تو باشد الهی چنان کن که این عبدمسکین برای تو خواند برای تو باشد الهی عطا کن بر این بنده چشمی که بینائیش از ضیای تو باشد الهی چنانم کن از فضل و رحمت که دائم سرم را هوای تو باشد الهی چنانم کن از عیب خالی که هستیم محو و فنای تو باشد الهی مرا حفظ کن از مهالک که هر کار کردم رضای تو باشد الهی ندانم چه بخشی،کسیرا که هم عاشق و هم گدای تو باشد الهی بطوطی عطاکن بیانی که نطقش کلید عطای تو باشد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط mmk |
واى از آن دل كه درى رو به خدا باز نكرد
تا فراسوى ملك، همت پرواز نكرد
بال نگشود و خيال و سر پرواز نداشت
با شهيدان خدا زمزمه اى ساز نكرد
در حصار تن خود ماند و وجودش پوسيد
خطر عشق نكرد و سفر آغاز نكرد
ديد نجواى شب و حادثه و سوز دعا
پر به خلوتكده زمزمه ها باز نكرد
عرق شرم به پيشانى خود، هيچ نديد
خويش را با نفس لاله هم آواز نكرد
بارها شاهد خاكستر نخلى سرسبز
بود اما سفرى آن طرف راز نكرد
اى صدافسوس كه اين فرصت بشكوه گذشت
مى توانست ولى حيف كه اعجاز نكرد
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط mmk |
اي که مي آيد از اين گلدسته آواز دعايت
بوي گل مي آورد صبحي که مي سازد صدايت
زير ايوانت کبوتر در کبوتر مي گذارم
دستهايم را مگر بالي بگيرد در هوايت
آسمان طوس مي سوزد اگر خاک مدينه
سر کند آواز غربت را بگوش آشنايت
من هزار آئينه از شبهاي چشم خود شنيدم
در بيابان آهواني در طواف جاي پايت
کاشکي از آبي گلدسته بالاتر نشيند
بيرق سبزي که دارد بوي سرخ کربلايت
من تو را اي ماه هشتم پنج نوبت مي سرايم
هفت بند تار و پودم مي شود شعري برايت
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط mmk |
شب است و منادى ندا مى كند
مريدان حق را صدا مى كند
كه امشب در رحمت خويش را
خدا بر رخ خلق وا مى كند
ز خمخانه شب شراباً طهورا
به پيمانه انّما مى كند
ز رحمت به موسى بن جعفر خدا
گران هديه اى را عطا مى كند
به نجمه عطا كرده حق آيتى
كه حق را ز باطل جدا مى كند
قدم زد على بن موسى به عالم
كه عالم بر او اقتدا مى كند
به شمس الضحى داده شمس الشموسى
كز او شمس كسب ضيا مى كند
درخشيد رخشنده مهرى كه مهرش
مس قلب ما را طلا مى كند
چو جدّش ز رفعت برد گوى سبقت
كه صبر بلا در قضا مى كند
ز نام على نام او گشته مشتق
كه توصيف او هل اتى مى كند
بود عصمت فاطمى را دُر ناب
كه شرم از رخ او حيا مى كند
بود او حَسَن را علمدار صلحى
كه پاينده دين خدا مى كند
بود وارث نهضت سرخ عاشور
كه كاخ ستم را فنا مى كند
بود در عبادت چو زين العباد
كه بر شيعيانش دعا مى كند
چو بحرالعلوم است دريايى از علم
كه فكر بشر كيميا مى كند
ز فقه الرضا زنده شد فقه صادق
كه تضمين آن با ولا مى كند
اگر اژدها كرد موسى عصا را
رضا اين عمل بى عصا مى كند
كند زنده در پرده تصوير شيران
ببين پور موسى چه ها مى كند
اگر آهويى را به دامى ببيند
ز دام بلايش رها مى كند
بود او طبيبى كه بى نسخه درمان
ز ما دردها را دوا مى كند
چو بابش بود مظهر جود و بخشش
كه حاجات ما را روا مى كند
ز بس كه رئوف است از ما خدا را
ز فرط رضايش رضا مى كند
رسول خدا را بود پاره تن
كه وصفش رسول خدا مى كند
خدا را زيارت كند هر كه او را
زيارت به صدق و صفا مى كند
به ديدار قبرش رود هر كه يك بار
تلافى آن را سه جا مى كند
به «ژوليده» او داده قولى كه فردا
به قولى كه داده وفا مى كند
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 5:26 قبل از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط mmk |
اي بشارت بهشتي ، اي ظهور ناگهاني يك غزل به من نظر كن ، با دو چشم آسماني در مقام گفتن از تو ناتواني ناتوانم مي كنم تو را تكلم ، با زبان بي زباني ديدن تو آرزويي ، از تبار غير ممكن پشت خلوت خيالم مثل بوي گل نهاني مي دوم نشانه ات را ، پا به پاي بوي حسرت مي دوم نشانه ات را ، پا به پاي بي نشاني تو، عبور يك خيالي ، رد پا نمانده از تو از كجا گذشته اي تو ، اي نسيم ناگهاني؟! رد قلب عاشقت را ، از غزل گرفته ام من اي تغزل مجسم ، اي غزل ترين نشاني كي ظهور مي كني ، تو ، آفتاب عالم آرا؟ كي ظهور مي كني تو اي فروغ جاوداني؟ حاجتي ندارم از تو ، جز تبسم ظهورت كي غبار غيبتت را ، از دلم تو مي تكاني؟!
+ نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط mmk |