دوست دارم گریه را ازسرکنم این غروب جاودان باور کنم دوست دارم جان سپاردخنده برلبهای من برود نور امید این ماه از همه شبهای من دوست دارم حبس گردد نفسم درسینه دم آخر بشکند این غم دیرینه کاسه ی صبر من میشکند میریزد اشک بر گونه ی من میمیرد خط به خط تک تک این شعر ترم میزند دست عزایش به سرم دل من پر شده از زخم زبان بر رخم جاریست هردم باران ساده تر گویم دل من سیر شده از غم و غصه دلم پیر شده می کنندم نظری بر رخم و میپرسند اوچه غم دارد رخی شاد ودلی هم خرسند و نمی بینندم که غم تلخ جهان پیله کرده به دل بی سامان دوست دارم بروم دور از این جمع پریشان بشوم ازهمه رنگ وریا ونیرنگ باری امروزگریزان بشوم دوست دارم قدمی بگذارم زیر باران پراکنده ی شهر و ز سر گیرم اشک از غم آکنده ی شهر دوست دارم به دل سنگ کویر در امان باشم من با همه شعر ترم خاک شوم بی نشان باشم من
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط mmk |
آخر از هجر تو دل را پر شرر خواهیم کرد عالمی را زین غم سخت خبر خواهیم کرد تا به دامانت نشیند زین غبار زندگی خاک عالم را به گریه خیس و تر خواهیم کرد گر بخواهی جان ما تا یک نظر بر ما کنی در ره یک دیده ات هم ترک سر خواهیم کرد گر نباشد لابه هایم در تو تاثیری کنون اهل عالم را ز گریه خون جگر خواهیم کرد ( یا ز آه نیمه شب یا از دعا یا از نگاه ) آخرم در قلب تنگ تو اثر خواهیم کرد مدد از زاری بخواهیم تا به رحم آید دلت ور به بی رحمی زنی فکر دگر خواهیم کرد با نگاه نازنینت این جهان را یک شبه از دو زلف طره ات آشفته تر خواهیم کرد شب به یادت با خدا راز و نیازی داشتیم تاخبر گیریم از تو مدد ازمرغ سحرخواهیم کرد از سر کویت بگیرند عاشقان وامی و ما بهر امیدی به کوی تو سفر خواهیم کرد محنتت گر سر نیاید بار سنگینیست وای چون به هجرت عاقبت خاکی به سرخواهیم کرد رحم میکردی به مسکینان چه شد برما رسید ما که مسکینانه تر از تو گذر خواهیم کرد بی نشان تر می شوم شاید نشانم داد عشق برسرراه تو ای مه شام دل را سحرخواهیم کرد
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت 6:27 قبل از ظهر توسط mmk |
دلبرا‚ دست امید من و دامان شما سر ما و قدم سرو خرامان شما خاك راه تو و مژگان من ار بگذارد ناوك غمزه و یا خنجر مژگان شما شمع آه من و رخساره چون لاله تو چشم گریان من و غنچه خندان شما لب لعل نمكین تو مكیدن حظّی است كه نه طالع شودم یار نه احسان شما رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد به نگردد مگر از سیب زنخدان شما نه در این دایره سرگشته منم چون پرگار چرخ سرگشته چو گویی است به چوگان شما درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان تا شوم از سر اخلاص به قربان شما خضر را چشمه حیوان رود از یاد اگر رَسَدش رَشحهای از چشمه حیوان شما عرش بلقیس نه شایسته فرش ره توست آصف اندر صف اطفال دبستان شما نبود ملك سلیمان همه با آن عظمت موری اندر نظر همت سلمان شما جلوه دید كلیماللّه از آن دید جمال نغمهای بود انا اللّه ز بیابان شما طائر سدرهنشین را نرسد مرغ خیال به حریم حرم شامخ الاركان شما قاب قوسین كه آخر قدم معرفت است اولین مرحله رفرف جولان شما فیض روحالقدس از مجلس انس تو و بس نفحه صور صفیری است ز دربان شما گرچه خود قاسمالارزاق بود میكائیل نیست در رتبه مگر ریزهخور خوان شما لوح نفس از قلم عقل نمیگردد نقش تا نباشد نفس منشی دیوان شما هرچه در دفتر ملك است و كتاب ملكوت قلم صنع رقم كرده به عنوان شما شده تا شام ابد دامن آفاق چو روز زده تا صبح ازل سر ز گریبان شما چیست تورات ز فرقان شما رمزی و بس یك اشارت بود انجیل ز قرآن شما هست هر سوره به تحقیق ز قرآن حكیم آیه محكمهای در صفت شان شما آستان تو بود مركز سلطان هما قاف عنقای قدم شرفه ایوان شما مهر با شاهد بزم تو برابر نشود مه فروزان بود از شمع شبستان شما خسروا گر به مدیح تو سخن شیرین است لیكن افسوس نه زیبنده و شایان شما ای كه در مكمن غیبی و حجاب ازلی آه از حسرت روی مه تابان شما بكن ای شاهد ما جلوهای از بزم وصال چند چون شمع بسوزیم ز هجران شما مسند مصرِ حقیقت ز تو تا چند تهی ای دوصد یوسفِ صدّیق به قربان شما مفتقر را نه عجب گر بنمایی تحسین منم امروز در این مرحله حسّان شما
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط mmk |
با هم میشه مثل ماه درخشید
میشه به زمین ستاره بخشید
با هم میشه تو روزای ابری
از گم شدن خورشید نترسید
با هم میشه آفتاب رو صدا کرد
خاک رو معتبر مثل طلا کرد
با هم میشه سنگ بی صدا رو
با ناز ترانه آشنا کرد
با هم پشت ما کوهه
نمی ترسیم، نمی افتیم، نمی بازیم
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم
بتازه غصه تا میخواد بتازه
نسازه روزگار با ما نسازه
شب و روز طعنهء دشمن دوباره
بباره از در و دیوار بباره
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط mmk |
علم یابد زیب از فقر، ای پسر
نی ز باغ و راغ و اسب و گاو و خر
مولوی را، هست دایم این گمان
کان بیابد زیب ز اسباب جهان
نقص علم است، ای جناب مولوی
حشمت و مال و منال دنیوی
قاقم و خز چند پوشی چون شهان؟
مرغ و ماهی، چند سازی زیب خوان؟
خود بده انصاف، ای صاحب کمال
کی شود اینها میسر از حلال؟
ای عَلم افراشته، در راه دین
از چه شد مأکول و ملبوست چنین؟
چند مال شبههناک آری به کف؟
تا که باشی نرمپوش و خوش علف
عاقبت سازد تو را، از دین بری
این خودآرایی و این تنپروری
لقمه کید از طریق مشتبه
خاک خور خاک و بر آن دندان منه
کان تو را در راه دین مغبون کند
نور عرفان از دلت بیرون کند
لقمهی نانی که باشد شبههناک
در حریم کعبه، ابراهیم پاک
گر، به دست خود فشاندی تخم آن
ور به گاو چرخ کردی شخم آن
ور، مه نو در حصادش داس کرد
ور به سنگ کعبهاش، دست آس کرد
ور به آب زمزمش کردی عجین
مریم آیین پیکری از حور عین
ور بخواندی بر خمیرش بیعدد
فاتحه، با قل هو الله احد
ور بود از شاخ طوبی آتشش
ور شدی روحالامین هیزم کشش
ور تو بر خوانی هزاران بسمله
بر سر آن لقمهی پر ولوله
عاقبت، خاصیتش ظاهر شود
نفس از آن لقمه تو را قاهر شود
در ره طاعت، تو را بیجان کند
خانهی دین تو را ویران کند
درد دینت گر بود، ای مرد راه!
چارهی خود کن، که دینت شد تباه
از هوس بگذر! رها کن کش و فش
پا ز دامان قناعت، در مکش
گر نباشد جامهی اطلس تو را
کهنه دلقی، ساتر تن، بس تو را
ور مزعفر نبودت با قند و مشک
خوش بود دوغ و پیاز و نان خشک
ور نباشد مشربه از زر ناب
با کف خود میتوانی خورد آب
ور نباشد مرکب زرین لگام
میتوانی زد به پای خویش گام
ور نباشد دور باش از پیش و پس
دور باش نفرت خلق، از تو بس
ور نباشد خانههای زرنگار
میتوان بردن به سر در کنج غار
ور نباشد فرش ابریشم طراز
با حصیر کهنهی مسجد بساز
ور نباشد شانهای از بهر ریش
شانه بتوان کرد با انگشت خویش
هرچه بینی در جهان دارد عوض
در عوض گردد تو را حاصل، غرض
بیعوض، دانی چه باشد در جهان؟
عمر باشد، عمر، قدر آن بدان
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط mmk |
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعهها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط mmk |
بیا خط بزن واژه انتظار رو از این قرن خسته
که دستهای دنیا ، دخیل تمنا به پای تو بسته
بیا حاجت جاده ها رو روا کن که آروم بگیرن
ببین راهها قرنهاست بی تو بیراهه میرن
ببین فصل دنیا شده بی رمق ، عین پاییز
جهان بی تو درگیر یک سرنوشت غم انگیز
ببین کوچه ها بی تو یک گوشه کز کردن انگار
بیا تکسوار همیشه ، سقوط زمین رو نگهدار
بیا ، بیا بیا تکسوار رهایی بیا
بیا ، بیا بیا تکسوار رهایی بیا
زمین پُر شه از تو ، پُر از روح پُر شور آواز
قفس بشکنه ، آسمون پُر شه از حس پرواز
تو سر می رسی با یه شمشیر از جنس خورشید
که نورش بتابه به قلب جهان گرم و جاوید
همه شهرها برق چشماتو آذین ببندند
تو داری می آیی ، روی اسبها همه زین ببندند
و دنیا تو آغوش گرم تو آروم بگیره
عدالت رها شه ، نبینه تو ظلمت اسیره
بیا ، بیا بیا تکسوار رهایی بیا
بیا ، بیا بیا تکسوار رهایی بیا
عزیز جمعه های دور، عزیز نور و انتظار
به جاده ها بزن بیا ، به ابرها بزن ببار
ببار تا طراوتت ، بشور از جهان غبار
خزون کهنه زمین ، دوباره باز بشه بهار
بیا که نور بودنت ، بتابه مثل آفتاب
همیشه جهان تویی ، همیشه بر جهان بتاب
بیا، بیا بیا تکسوار رهایی بیا
بیا، بیا بیا تکسوار رهایی بیا
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط mmk |
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط mmk |
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد
وین روز مفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط mmk |
این بار تیر مرگ به افسونت ایستاد
وقتی که چشم های تو، فرمان ایست داد
بوی کدام برگ غنیمت شنیده بود
این باد فتنه دست به غارت که می گشاد
شیرازه ی امید، که از هم گسسته شد
یک برگ نیمسوز به دست من اوفتاد
نامت سیاه مشق ورقپاره ی من است
هم رو سفید دفتر سودا از این سواد
تا کی هوای من به سرت افتد و مرا
با جامه های کاغذی ام آوری به یاد
در بی نهایت است که شاید به هم رسند
یکروز این دو خط موازی در امتداد
تا خویش را دوباره ببینم هر آینه
چشم تو باد و آینه ی دیگرم مباد
بر جای جای دشنه ی او بوسه می دهم
هیچم اگر چه عشق جز این زخم ها نداد
غمگین در آستانه ی کولاک مانده ام
تا کی بدل به نعره شود مویه های باد
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط mmk |