ناله كن ای دل به عزای علی
گریه كن ای دیده برای علی
كعبه ز كف داده چو مولود خویش
گشته سیه پوش عزای علی
عمر علی، عمره مقبوله بود
هر قدمش سعی و صفای علی
دیده زمزم، كه پر از اشگ شد
یاد كند، زمزمه های علی
تیغ شهادت سر او را شكافت
كوفه بود، كوه منای علی
عالم امكان شده پر غلغله
چون شده خاموش صدای علی
نیست هم آغوش صبا بعد از این
پیك ظفر بخش لوای علی
منبر و محراب كشد انتظار
تا كه زند بوسه به پای علی
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعای علی
آه كه محروم شد امشب دگر
چشم یتیمان ز لقای علی
مانده تهی سفره بیچارگان
منتظر نان و غذای علی
وای امیر دو سرا كشته شد
خانه غم گشته، سرای علی
پیش حسین و حسن و زینبین
خون چكد از فرق همای علی
خواهی اگر ملك دو عالم حسان
از دل و جان باش گدای علی
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط mmk |
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید
دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد
غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت
امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند
تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد
امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری برادر امشب زینب اسیر گردید
باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط mmk |
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميکشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟» دلتان ميخواهد بوشيد.» بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. ميخواهيد بنوشيد. برگرديد. این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر که
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، ميتوانيد
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 7:13 قبل از ظهر توسط mmk |
اگر غایبی کی میایی بگو
اگر حاضری پس کجایی بگو منو جاده دنبال تو گم شدیم نشانی بده رد پایی بگو چرا دیگرانت ببیند ما نه پس مال علامه هایی بگو ببین جارو ی مادرم پیر شد بگو جمعه مهمان مایی بگو فقط امر کن تا به هر گویشی معاصر، قدیمی،دوتایی،بگو تو ای شه بنه پای بر دیده ام ترحم نما با گدایی بگو اگر غایبی کی میایی و نیز اگر حاضری پس کجایی بگو
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط mmk |
سلام
امروز تولدم
پس تولدم مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط mmk |
| نور خدا نخله ى سینا، حسن |
|
هوش ربا، از دل موسى حسن
|
| نغمه ى داوود از او پر ز شور |
|
راز شفا بخشى عیسى حسن
|
| داد سلامش، ز ادب چون خلیل |
|
كرد سلام آتش او را حسن
|
| نوگل و ریحانه ى ختم رسل |
|
شاخه ى پر سایه ى طوبى حسن
|
| یاسمن سرو قد سبز پوش |
|
سیم تن گلرخ زیبا حسن
|
|
بنده ى محبوب خدا مجتبى |
|
روشنى دیده ى زهرا حسن
|
| در صفت جود یدالله را |
|
آیت كبرى، ید بیضا حسن
|
| شاه جوانان بهشت برین |
|
سبط نبى فاطمه سیما حسن
|
| كفه ى شاهین ترازوى عشق |
|
هست حسین بن على با حسن
|
| هر دو به عرش عظمت گوشوار |
|
سرخ حسین آمد و خضرا حسن
|
| هر دو یكى، هر دو نكوتر ز خوب |
|
چون حسنین اند دو همتا حسن
|
| تا نشود این یك از آن، اشتباه |
|
یاء حسین است در اینجا حسن
|
| گر نبود كوچكى سن و سال |
|
نام حسین است به معنى حسن
|
| فرق حسین است و حسن حرف یاء |
|
این حسن است، آن دگرى یا حسن
|
| من كه «حسان» این همه دارم گناه |
|
كیست پناهم دهد الا حسن
|
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط mmk |
سال سوّم نیمه از ماهِ صیام گفت زهرا مرتضی را اِی هُمام خواه تا آید به نزدم قابله گو که پردرد است اینک حامله آمد آن نوزاد سِبْطِ مصطفی قلب زهرا پر شد از مهر و صفا قابلهگفت: اِی علی نامش چه باد؟ گفت حیدر: کُن ز احمد اِنقیاد پس بیامد مصطفی در آن سرا در بغل بگرفت آندم بچّه را طفل را پیچاند در بُردی سفید گفت: نام او زِ ربّ باید رسید منتظر ماندند آن جا مرد و زن پیک حق آمد بگفت او را حَسن گفت احمد نام را هم بعد از آن خواند در گوش یمینِ او اَذان هم اقامه خواند درگوشِ یسار با دعایی تا شود بهرش حصار امر کردش بر عَقیقِه بعد از آن تا شود طفل از حوادث در امان مصطفی هر روز نزد طفل رفت کرد سنّت ها همی تا روزِ هفت سر تراشیدش خُلوقی زد به سر کرد اِمراری ز موسی آن پسر سنَّت و تَعْویذ و تَصْدیق و دعا می دهد نوزاد را رنگِ خدا بوسه زد احمد به روی مجتبی او بپیچاندش حسن را با عَبا بود مهمان دار بابا، فاطمه فخر کردی زان سبب او بر همه
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط mmk |
همه رفتن ، كسي دور و برم نيست
چنين بي كس شدن در باورم نيست
همه رفتن ، كسي با ما نموندش
كسي حرف دل ما رو نخوندش
همه رفتن ، ولي اين دل ما رو
همون كه فكر نمي كرديم ، سوزوندش
خيال كردم كه اين گوشه كنارا
يكي داره هوا ي كار مارو
يكي هم اين ميون دلسوز ما هست
نداره آرزو آزار مارو
كه كار ما از اين هم باشه بدتر
يكي داريم در اين دنيا ي محشر
يكي داريم كه از بنده نوازي
زند هر چند گاهي تقه بر در
كه حاشا تقه يي بر در نخورده
كه آيا زنده ايم يا جون سپرده
كه حاشا صحبتي ، حرفي ، كلامي
كه جزو رفته ها ييم ما نمرده
عجب بالا و پايين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرد از ما
يه روز دور و برم صد تا رفيق بود
منو امروز ببين تنهاي تنها
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط mmk |
سلام خوبین
دوباره کمک میخوام
به وبلاگم رای بدین
در این سایت http://night-skin.com/topblog/
وبلاگم را بنویسید http://mmk2625.blogfa.com/
ممنون از همه
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 6:43 قبل از ظهر توسط mmk |
به نابودی کشوندیم تا بدونم
همه بود و نبود من تو بودی
بدونم هر چی باشم بی تو هیچم
بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم
دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو آبرومو
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو میتونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام
اگه دستم تو دست تو نباشه
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط mmk |