همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط mmk |
از تمام دوستانی که به وبلاگم رای دادند و ندادند
ممنونم دستتون درد نکنه
ان شاالله بتونم جبران کنم
بازم ممنونم
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط mmk |
پاره ای هنگامها با دیدنت
دیده ام پر می شود از اشك شور
وز دو چشم غم نوازم می چكد
قطره ای شفاف و روشن چون بلور
آسمان با وسعت بی انتها
پیش احساست هراسان می شود
آفتاب از دیدن سیمای تو
پشت ابر تیر ه پنهان می شود
می رسی از راه و با آغوش خویش
بر دلم دست نوازش می كشی
یك قلم از جنس رویا می خری
با عطوفت طرح سازش می كشی
لحظه ها گم می شود . غم می رود
زخم قلبم را مداوا می كنی
با نگاه مهربانی بی درنگ
د ر شبم كوبنده غوغا می كنی
می توانی از تمام مادران
با وفا تر باشی و دلداده تر
می توانی همسری یكتا شوی
وز حریر برگ گلها ساده تر
بوی گیسویت معطر می كند
شانه های خسته از شلاق را
یك نفس با یاد تو بهتر مرا
تا به رویا دیده باشم باغ را
عالمی دارد تمنای لبت
بوسه ات غم را گریزان می كند
این نگاه خسته و افسرده را
همچو دشتی غرق باران می كند
می شكوفد بر لبان بسته ام
خنده از ژرفای ماتمهای دل
ای سراپا همدلی آخر رها
تا به كی از خوبیت باشد خجل؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط mmk |
نمی کند با من ، دل خسته ام یاری ///////////////////////////////////////////////////////////////////// جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد شاید این باغچه ده قرن به استقبالت فرش گسترده و در دست گلایل دارد تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز می خرم از پسرک هر چه تفال دارد یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
نمی رسد دردی که مراست ،طبیب ،باری
به دامنت ای غم همه شب گریستم تا
نباشدت جز با من خسته دل کاری
مرا که دردم از تو بود چه درمانی
خدا گواه که این غم ندهم به بسیاری
اگر چه گویندمی کشتم غمت باک نیست
روا نباشد غیر غمت وفا داری
نمی رسد این دل ز سوزت به سامانی
مگر غمت آید دل ما به تیماری
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط mmk |
نيمه شعبان شده بود. رنگ به رنگ چراغ ها و سرور و شادي همه جا را گرفته بود. و دل مرا غم! وحشتم. كام هامان در تلخي انتظار خشكيده. بيا؛ بيا و تلخي ذائقه را شاخه نباتي برسان. اين كام هاي خشك از تلخ گونگي انتظار را شيريني فرج بچشان. با تعجب نگاهم كرد و آرام گفت: براي تبريك! گفتم: در انتظار ظهورت اين همه تلخي و درد را تحمل مي كنيم. تو را به آن پهلو كه شكست، بيا... گفت چه طور است عزا بگيريم و بر سينه بكوبيم در روز ميلاد؟! بغض چند روزه در گلويم تكاني خورد. هرچه فكر كردم با خود، ديدم تو بايد باشي و نيستي. هرچه هم كه من برايت جشن بگيرم و از ميلادت شاد باشم... نبودنت را چه كنم؟ آخر اين دلي را كه هر روز، هزار بار خون مي شود را چه كنم؟ آخر اين ناله «متي ترانا و نراك» كه دلم را آتش زده... سر بر اوج مي زند. اين همه سركشي ها كه هر روز روزي هزار بار؛ بس نيست؟ مردها زن شدند.زن ها مرد. كودكان حاكم. خون مظلومين در خيابان ها و كوچه و حتي دشت ها فرش شده. 33 روز جان فشاني ها نشاني از آمادگي نيست؟ منتظران با جان و دل صدا مي كنند و بدخواهانت با چنگ و دندان انكار. بيا موعود! تو را به مظلوميت قسم... رسد، اشك در چشمم حلقه مي زند شادي و سرخوشي ها بسيار است؛ اين قوم غريب، بي يار و تنها فقط بهانه اي مي خواهد براي شاد شدن. غم غيبتت اما دل را چنان مي آزارد كه فرياد عجل عجل را مي رساند به عرش. چشم ها به در مانده و گوش ها به نوا يا آن روز كه فرياد «يا اهل العالم انا بقيه الله» را بشنود. در غيبت تو. مي دانم در همين نزديكي ها نظاره مان مي كني. و مي دانم كه روزي هزار بار دلت را مي شكنم. و مي داني كه روزي هزار بار از شرم نگاهت آب مي شوم و با سنگيني شرم و خجالتي وسيع به سويت رو مي كنم و تو مرا مي بخشي؟ ميان و در ايمان به تو هر لحظه مصمم تر به ظهورت چشم به راه مانده ام. جان و بي تاب اين قوم خسته و نااميد كه راه تو را گم كرده اند، بنشين. حقيقت حق.
غمگين تو بودم اي بزرگ. اي عزيز. اي حاضر؛ كه نيستي و من در بيراهه اي پر از
دوستي جمله اي خواست براي تبريك. گفتمش: غم فراق تو جانا خدا كند به سر آيد.
آقا!
نبودنت هر روز بيش از پيش حس مي شود. جان منتظران به لب رسيده. نااميدي ها
اين روزها بغضي را در گلو به حرمت ميلادت نگاه داشتم. نامت اما تا به گوشم مي
نمي آيي؟
اين نيمه از شعبان هم گذشت. مثل همه شعبان هاي گذشته ديگر. در غربت فراق،
به عظمتت سوگند كه؛ بيا!
در اين سياهه روزگاري كه اميد را افسانه مي دانند و ايمان را سراب؛ من اما در اين
بيا!
اي سليمان! بيا كه مورها در انتظار فرمانت مانده اند بيقرار. بيا اي روح و به جسم بي
بيا و همسايه ما باش اي مايه آسايه. بيا و اين فاصله را كم كن. بيا اي حقانيت 
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط mmk |
اي طبيب درد مندان خسرو خوبان كجايي اي شفا بخش دل مجروح بيماران كجايي ظلم و جور و جهل و كين يكباره عالم را گرفته ظالمان جولان دهند اي مصلح دوران كجايي دشمنان شاد و عزيزان خوار و قرآن مانده بي كس يا معز الاولياء اي حامي قرآن كجايي صبح اميد محبين از غمت شام سيه شد شمع دل افروز در شام سيه روزان كجايي ديده ما در انتظارت شد سفيد اي نور چشمان قلبها خون شد ز هجرت اي مه تابان كجايي چون بيايي خاك پايت سرمه چشمم نمايم رخ نهم بر مقدمت اي روح بخش جان كجايي رفت از كف صبر و از دل تاب تا آندم كه آيد بوي پيراهن ز مصر اي يوسف كنعان كجايي تا به كي با هم نشينيم و بگوييم درد ياران تا به كي ريزيم اشك از ديده گريان كجايي عمر كوتاه است و ترسم مرگ آيد ناگهاني جان دهم اما نبينم روي آن جانان كجايي ديده ات گريان شب و روز از مصيبت هاي بي حد دوستان محزون از آن غم و ز غم هجران كجايي پهلوي زهرا شكست از در ، علي مظلوم كين شد محسن اندر خون طپيد زان آتش سوزان كجايي خون جدت ريخت اندر كربلا با نوجوانان طالب خون شهيدان يار مظلومان كجايي تير كين بدريد حلق اصغر بي شير مظلوم آل عصمت در طناب فرقه دونان كجايي دردها بسيار و درمان نيست ما را اي حبيبا زان *مقدم* گفت بعضي اي همه درمان كجايي
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط mmk |
سلام
از سفر مشهد برگشتم جا همتون خالی بود
لای برگای کتابا ، دنبالِ خودت نگرد
تو غبارا تو سرابا ، دنبالِ خودت نگرد
گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ
زیر آوارِ نقابا ، دنبالِ خودت نگرد
باورش کن منِ تازه خودِ خودِ توِءِ
اون غریبه که بلای جون تو شده توِءِ
صورتت برات نقابه ، خودتو نشون بده
اون که تن میده به هر نقابی توِءِ
گاهی وقتا آئینه هم دروغ میگه
گاهی وقتا صورتت مال تو نیست
گاهی حتی توی آینه خودتو،
اشتباه میگیری با یکی دیگه...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط mmk |
ای عشق تو بانوی سیه فام منی
زیبای خموش عمر و ایام منی
دیری است در این باغ که گلبانگت نیست
ای مرغ غمین که بر سر بام منی
شیرینی و شور بزم جانها بودی
اینک چو شراب تلخ در جام منی
گر خوی تو با رمیدگی همراه است
کی رام منی آهوی آرام منی؟
یک شمع چو قامتت نمی افروزند
اما تو همان ستاره شام منی
گر ننگ به نام عشق کردند چه باک
بدنام بدانی تو و خوشنام منی
هرچند که ناکام گذشتیم ز هم
چون طعم طرب هنوز در کام منی
آغاز تو بودی ام خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم که سرانجام منی
چون چهره تو هنوز در تاریکی است
ای عشق تو بانوی سیه فام منی
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط mmk |
سلام
دوستان گرامی چند روزی نیستم دارم میرم مشهد دعا گوی همه هستم
همه حلالم کنید
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم
چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم
بالای هفت پرده نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم
کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود بگردن مینا گذاشتیم
شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم
در جستجوی یار دلازار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم
ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به ما را گذاشتیم
صد غنچه دل از نفس ما شکفته شد
هر جا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم
ما شکوه از کشکش دوران نمی کنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری پا گذاشتیم
بودیم شمع محفل روشندلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط mmk |
سلام دوستان مهربان
از شما در خواست میکنم که به وبلاگ من رای دهید برای اینکار به سایت http://night-skin.com/topblog/ رفته و وبلاگ یادی از آفتاب را پیدا کنیدو تیک بزنید و در آخر جدول روی دکمه ی Vote کلیک کنید از همه شما دوستان خوب سپاسگذارم اگر پسندیدید رای بدید
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط mmk |