لای برگای کتابا ، دنبالِ خودت نگرد تو غبارا تو سرابا ، دنبالِ خودت نگرد گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ زیر آوارِ نقابا ، دنبالِ خودت نگرد باورش کن منِ تازه خودِ خودِ توِءِ اون غریبه که بلای جون تو شده توِءِ صورتت برات نقابه ، خودتو نشون بده اون که تن میده به هر نقابی توِءِ گاهی وقتا آئینه هم دروغ میگه گاهی وقتا صورتت مال تو نیست گاهی حتی توی آینه خودتو، اشتباه میگیری با یکی دیگه...
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط mmk |
خدابا مرا ببخش که نادانی کرده ام مرا که دعاهای ناگهانی کرده ام خدایا مرا ببخش که خوشیهایم را نهانی کرده ام مرا که با فریب و ریا شادمانی کرده ام خدایا مرا ببخش که بی حد جوانی کرده ام مرا که باندازه دنیا ناتوانی کرده ام خدایا تو که از همه با خبرتری مرا ببخش که دنیا را گرفتم سرسری مرا که روز و شبهایم مطهر نبود مگر جای تو کنارم معطر نبود؟ مرا ببخش و از جسم رهایم کن ببخش و به رنگ عشق صدایم کن
+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط mmk |
یار من، دلدار من، غمخوار من دوریت امشب روانم تیره کرد ز آتش اندوه ، جانم پاک سوخت روزگاری با تو روزی داشتم چون شد آن ایام نغز دلپسند؟ امشب از هر شب جهان زیباترست گفته ام محشر ، مکن با من ستیز رستخیزی بی گزند دواری از خلال قطعه یی ابر سیاه زیر نور او درختان بلند تار و روشن ،شاخه های سرو و بید موج های سبزه از باد شمال هر طرف آیاتی از خوشحالی است بوی پیچک ها مرا بی تاب کرد خواب گفتم ، آه این افسانه بود مرغکان با نغمه مستم می کنند وین نسیم خوش چو غوغا می کند دفتر ایام نغز رفته را صفحه صفحه می گشاید در برم دیده ام شب های روشن بی شمار لحظه یی بهتر از آن هنگام ها
مایه ی امید قلب زار من
لشکر غم را به جانم چیره کرد
این دل رنجیده ی غمناک سوخت
در دل از عشق تو سوزی داشتم
چون شدی تو همدم مشکل پسند؟
چادر الماس دوزش محشر ست
آسمان کرده ست گویی رستخیز
محشر زیبایی و افسونگری
نقره پاشان می درخشد قرص ماه
هستشان بر سر مگر سیمین پرند
همچو قلب من پر از بیم و امید
نقش پردازان امواج خیال
زین میان جای تو تنها خالی است
پلک هایم آرزوی خواب کرد
بی تو و دور از تو خوابم کی ربود؟
بی خبر از بود و هستم می کنند
دفتر اندیشه را وا می کند
خاطرات این دل آشفته را
کز گذشت عمر خود یاد آوردم
لیک در خاطر ندارم یادگار
کز لبانم می گرفتی کام ها
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط mmk |
علي مولاي مظلومان عالم بگو از نارفيقان چون بنالم از آن شامي که سر در چاه کردي مرا از درد خويش آگاه کردي
طنين ناله در افلاک افتاد
تمام آسمان بر خاک افتاد
پر و بال تو ((زهرا)) را شکستند
تو را با ريسمان فتنه بستند
کدامين شب از آن شب تيره تر بود
که زهرا حايل ديوار و در بود
زمان بر سينه خود سنگ مي کوفت
زمين از داغ زهرا شعله ور بود
تو مي ديدي ولي لب بسته بودي
که آيين محمد در خطر بود؟
ندانستم که در چشم حقيقت
کدامين مصلحت مد نطر بود
گلويت استخواني اتشين داشت
که فريادت فقط در چشم تر بود؟
فداي تيغ عريان تو گردم
کسي آيا زتو مظلوم تر بود؟
مه خورشيد طلعت کيست؟ زهرا
چراغ شعله خلقت کيست ؟ زهرا
پس از زهرا علي بي همزبان شد
اسير امتي نامهربان شد
علي تنهاست در يک قوم گمراه
زبانش را که مي فهمد به جز چاه
پس از او کيسه نان و رطب کو
صداي ناله هاي نيمه شب کو
خدايا کاش آن شب بي سحر بود
که تيغ ابن ملجم شعله ور بود
اذان گفتند و ما در خواب بوديم
علي تنها به مسجد رهسپر بود
در آن شب تا قمر در عقرب افتاد
غم عالم به دوش زينب افتاد
فدک شد پايمال نانجيبان
علي لرزيد و در تاب و تب افتاد
يقين دارم به جرم فتح خيبر
فدک در دست ال مرحب افتاد
علي جان کوفيان غيرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند
علي جان کوفيان با کياست
جدا کردند دين را از سياست
بنام دين سر دين را شکستند
دو بال مرغ امين را شکستند
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط mmk |
شهر شب شاهدش تنها خداست هر که بارش بر زمین افتاده است یا که غصه یاد او آزرده است مرهم و درمان دردش یاد او... یاد خداست چون که او مهربا ن و صاحب و تنها خداست من دلم را برده بود تلخی و سرمای شب حال دلم آسوده است که صاحب کابوس و رویاها خداست شاهد خوبی خداست او که نور است و حضور است و بزرگ است او خداست او که دور است وقت معصیت ها یا که حاضر وقت خوبیها یا که ناظر بر شام تار غصه ها او خداست او که عشق را معنی می کند او خداست من دلم را برده بود صاحب یک عشق ناب حامیم یاورم تنها کسم تنها خداست تا رود از یاد من صاحب یک عشق ناب تنها خداست شانه های خسته ام.... بارهای زندگی.... یار من یاور من تنها خداست.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط mmk |
خدا اشاره کند او ظهور خواهد کرد
کسی که قلب زمین را صبور خواهد کرد
کسی که مثل کسی نیست جمعه می آید
و این به ذهن شما هم ظهور خواهد کرد
تمام عقربه ها با شتاب می چرخند
زمان دوباره خودش را مرور خواهد کرد
دو دست معجزه آسای او ولی روزی
ترانه های مرا پر ز شور خواهد کرد
درست لحظۀ تحویل سال می آید
و چشم آینه را غرق نور خواهد کرد
نگاه پنجره اما هنوز بارانی است
امام آینه ها کی عبور خواهد کرد
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط mmk |
از کدام آرزویم برایت بنویسم؛ ای تمام آرزویم. که تمام آرزوهایم رنگ و بوی تو را گرفته اند، از اینکه می خواهم تو باشی و مرا هم در خیل کربلاییان بپذیری و آنگاه که در بین الحرمین حیران مانده ام که رو به سوی کدام حریم بروم نگاه کنم و ببینم تو به کدامین سوی می روی.
از اینکه می خواهم اگر تنها یک روز از عمرم مانده همان یک روز، روز آمدن تو باشد.
از اینکه اگر مشیت الهی چنین بود که در دل خاکهای سرد زمین جای بگیرم و تو را ندیده بار سفر ببندم، شب اول قبرم که سخت ترین لحظۀ من است به دیدنم بیایی و بگویی: او را به من ببخشید.
از اینکه جسم بی مقدارم را با تمام عصیان ها و آلودگی ها رو به روی گنبد فیروزه ای مسجد جمکرانت به خاک بسپارند که تا روز قیامت هم من چشم از آن گنبد برندارم و هم تمام آنهایی که عاشقانه برای دیدن تو می آیند پا بر سنگ قبر من بگذارند و اگر قطرۀ اشکی می ریزند بر مزار من جاری کنند تا شاید همان اشکها لحظه های جهل و غفلت مرا با خود بشوید و ببرد.
از اینکه زودتر بیایی و رحمی بر خستگی، دلتنگی و غربت منتظرانت کنی.
یا از اینکه... . من مانده ام و همین یک آرزو که نه گفتنش بر من رواست و نه اجابتش از مهربانی و بزرگی تو بعید و من اجابت این یک آرزو را از تو می خواهم.
آری! همۀ آرزوهای من یعنی تو و تو یعنی همۀ آرزوهای من، ای منتهای آرزوی دل تنگم.
خدایا! تو کریم تر از آنی که در شب لیلة الرغائب دستهایی را که تنها برای یک آرزو رو به سوی تو آمده اند تهی برگردانی.
خدایا! از عمر من آنچه بر جای مانده است بستان و از روزهای غیبت امامم بکاه که به خدا می ترسم دلهای صبور دگر تاب منتظر ماندن را از دست بدهند.
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط mmk |
از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده ی جوانی از این زندگانیم دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق داده نوید زندگی جاودانیم چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر وز دور مژده ی جرس کاروانیم گوش زمین به ناله من نیست اشنا من طایر شکسته پر اسمانیم گیرم که اب و دانه دریغم نداشتند چون میکنند با غم بی همزبانیم ای لاله بهار جوانی که شد خزان از داغ ماتم تو بهار جوانیم گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود برخواستی که بر سر آتش نشانیم شمعم گریست زاربه بالین که شهریار
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط mmk |
بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط mmk |
I dreamed , I had an interview with god
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم
God asked
خدا گفت
So you would like to interview me
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟
I said ,If you have the tim
گفتم اگر وقت داشته باشيد.
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدي است.
What questions do you have in mind for me
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟
What surprises you most about human kind
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟
God answered
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،
They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be children again
حسرت دوران کودکي را مي خورند.
That they lose their health to make money
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،
and then
و بعد
lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
That by thinking anxiously about the future
اينکه با نگراني نسبت به آينده
They forget the present
زمان حال را فراموش مي کنند.
such that they live in nether the present
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند
And not the future
نه در آينده
That they live as if they will never die
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.
and die as if they had never lived
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
we were silent for a while
و مدتي هر دو ساکت مانديم.
And then I asked
بعد پرسيدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟
God replied , with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not make any one love them
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبوركرد
به دوست داشتن خود
but they can do is let themselves be loved
اما مي توان محبوب ديگران شد.
T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the
most,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.
but is one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،
and it takes many years to heal them
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
T o learn that there are persons who love them
dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.
But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.
T o learn that two people can look at the same
thing,
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently.
اما آن را متفاوت ببينند.
To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.
The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم
ALWAYS
هميشه
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 6:43 قبل از ظهر توسط mmk |