سرد وسربي،سخت وسنگي خرد وخسته، تك وتنها اينجا من تنها نشستم بيا از اونور دنيا زندگي رو به زواله شب و روز و سال و ماهش هر چي هس خواب وخياله نگو دوره، نگو ديره نذار اين صداي خسته بين ديوارا بميره بينمون يه دنيا راهه اگه خواستنِ تو باشه هرچي هس، همين نگاهه غربت سفر نباشه دل خسته باشه اما دل دربدر نباشه
اينجا من تنها نشستم
بيا از اونور دنيا
نگو سقفمون يكي نيس
كاش مي شد جاده نباشه
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط mmk |
درکتاب کافی و بیشتر کتب اخلاقی مسطور است : تاجری در زمان سلف به اتفاق عیال و اولادش که با وسائل تجاری بود سفر دریا کرد که ناگهان وسط دریا موجهای مهیب کشتی را شکست و آب همه را غرق کرد . تنها زن تاجر به تخته ای چسبیده بود و موجهای آب او را به جزیره ای انداخت ، زن در این جزیره تنها می گشت و از درخت میوه سد جوع می کرد . وضع لباسش هم معلوم بود لباس ندارد همه پاره شده و از بین رفته بود .
در همان حال جوان دزدی از دور زن عریان و صاحب جمالی را می بیند ، اول وحشت می کند ، می گوید شاید از طائفه جن باشد ، نزدیک می شود ، از او میپرسد : از جن هستی یا انس ؟ می گوید : انسانم . جوان باز میپرسد : از کجا آمده ای ؟
زن : کشتی ما غرق شد و بستگانم غرق شدند ، من به تخته ای چسبیدم و خدا مرا نجات داد . جوان دزد معطلش نکرد زن بیچاره را زمین انداخت و آماده کار حرام شد . یک مرتبه زن لرزید ، لرزشی که آن دزد را نیز تکان داد .
گفت : چه شده چه بر سرت آمده ؟ این ارتعاش و سوز و گداز و آتش خوف در دزد اثر گذاشت . آتشی که از خوف خدا برخیزد، خلاصه زن گفت : ترس از خدا ، من در تمام طول عمرم چنین گناهی مرتکب نشده ام . خوف چه میکند که در جوان دزد اثر مثبت گذاشت ! به زن گفت : من سزاوارترم که بترسم ، تو که تقصیری نداری ، تقصیر از من است . من باید اینطور بترسم و بلرزم .
زن را رها کرد و رفت . ترک گناه کرد و از گذشته ها توبه نمود . همینطور در اثنای راه که ناراحت بود ، خواست به سوی آبادی خود برود که عابدی به او برخورد کرد و با هم همراه شدند . چون هوا گرم و آفتاب تابان بود عابد مستجاب الدعوه رو به جوان کرد و گفت : می بینی که از آفتاب ناراحتیم بیا دعا کنیم تا خدا سایه بانی برای ما بفرستد ، جوان سر به زیر انداخت و گفت : من فرد گنهکاری هستم که دعایم به جائی نمی رسد .
عابد گفت : با هم دعا کنیم پاسخ داد من آبروئی ندارم ، در آخر کار گفت : من دعا می کنم و تو آمین بگو. اینجا امیدی در دلش پیدا شد و پس از دعای عابد با شرمساری آمین گفت که ناگهان ابری پیدا شد و بر سرشان سایه افکند . همینطور که می رفتند بر سر دوراهی رسیدند که راهشان دو تا می شد ، از هم خداحافظی کردند .
عابد دید ابر همراه جوان رفت ، عجیب است معلوم شد ابر برای او بوده ، دوید دنبالش گفت : مگر نگفتی من گنهکارم ؟! گفت : آری من عبادتی ندارم و گنهکارم . عابد گفت : از این ابر معلوم است که برای تو آمده و این به برکت توست .
جوان جریان خودش را ذکر کرد ، دانسته شد که همان ترک گناه و شرمساری و توبه از روی صدق بوده که قیمت داشته و او را مورد لطف و رحمت خداوند قرار داده است. گنهکاری به درگاهت پر از سوز و گداز آمد مران از درگهت او را که با صد عذر باز آمد طریق بی تو ناهموار و گمراهی است پایانش چو پیمودم رهت دیدم بسی راهم تراز آمد خوشا آن کو به خلوتگه نشیند با تو در شبها گهی خواهد نیازی و گهی با بار راز آمد بسوز ای دل که عمری را بدون او سپر کردی غنیمت دان کنون فرصت که وقت سوزوساز آمد بدیدارش شتابان شو چرا غافل از او باشی ملاقاتی نما با یار چون وقت نماز آمد اگر با دیده حق بین شوی محو جمال او به رای العین می بینی که یارت با چه ناز آمد
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط mmk |
گــر دیـــدهام نـدیـد رخ دلــربــای تـــــو دل پر زند به سینهی مـن در هوای تـو خواهم که جای پای تو را بوسهها زنم در حیــرتم که هست کجا جای پای تو ……………….. تو را غایب نامیدهاند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینكه «حاضر» نباشی. «غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است كه به تو زدهاند و آنان كه بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمیدانند، آمدنت كه در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را میخوانند، ظهورت را از خدا میطلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر میشوی، همه انگشت حیرت به دندان میگزند با تعجب میگویند كه تو را پیش از این هم دیدهاند. و راست میگویند، چرا كه تو در میان مائی، زیرا امام مائی. جمعه كه از راه میرسد، صاحبدلان «دل» از دست میدهند و قرار از كف مینهند و قافله دلهای بیقرار روی به قبله میكنند و آمدنت را به انتظار مینشینند... و اینك ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینهای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه میكنیم. بـا انـتـظار تـو دل بـر سـر نـگاه نشست كه رخنهفتی و جان بر سپند آهنشست ببـاغ یـاد تـو تـا در شـوم بـه گل چیــدن بـه شاخسار نظر، قمـری نگاه نشست تـو چـون سپیـده نتـابیـده از دریچه بخت بـدامــن سـحــر، آیـیـنــه پـگاه نشست از آستــانـه خــورشـیـــدی تــو در پــرواز هـمـای نـور كـه در آشیـان ماه نشست درآ درآ كـه مـرا درد انتــظار تـــو كشــت بانتظار، كه این كشته بی گناه نشست بــه آب تـیــغ مـگـر سر كشد زگلبن داغ قتیلعشقتوچونغنچهعذرخواهنشست به موج، طعمه توفان شدیم همچوحباب بـجـرم نـخـوتـمان، بـاد در كلاه نشست بــه كام منـتــظران ای فــروغ جــاویـدان طلـوع نـام تـو در جـام صبحگاه نشست بــه آرزوی جمـالـت، جـهان به خلوت راز گزیــد خـانــه و بــر روزن نـگاه نـشسـت روزن نگاه - مشفق كاشانی ........ كاش عمر انتظار به پایان رسد و جوانه های ظهور سر از خاك در آورند. ... مهدی جان لاله های واژگون باغ انتظار، دیگر دارند خشك میشوند. و طلوع و غروب لحظههایم مرا یاد آن لحظاتی میاندازد كه تو خواهی آمد و جهان را از جور و ستم پاك خواهی كرد.
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط mmk |
*من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی * فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق» بزدم همچو منصور خریدار سردار شدم تو که فارق شده بودی ز همه کان و مکان دار منصور بریدی همه تن دار شدی
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
ای که در قول و عمل شهره بازار شد
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
من که با دست بت میکده بیدار شدم
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط mmk |
محبس خويشتن منم، از اين حصار خستهام
من همه تن انالحقم كجاست دار خستهام
در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود
زمين ديار غربت است از اين ديار خستهام
كشيده سرنوشت من به دفترم خط عزا
از آن خطي كه او نوشت به يادگار خستهام
به گرد خويش گشتهام سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال ز روزگار خستهام
دلم نمي تپد چرا به شوق اين همه صدا
من از عذاب كوه بغض به كوله بار خستهام
هميشه من دويدهام به سوي مسلخ غبار
از آن كه گم نمي شوم در اين غبار خستهام
به من تمام ميشود سلسله رو به زوال
من از تبار حسرتم كه از تباه خستهام
قمار بي برندهايست قمار تلخ زندگي
چه برده و چه باخته از اين غمار خستهام
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط mmk |
از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم
دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم
داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست
كه برش شكوه برم داد ز بيداد كشم
شاديم داد غمم داد و جفا داد و وفا
با صفا منت آن را كه به من داد كشم
عاشم عاشق روى تو نه چيز دگرى
بار هجران و وصالتبه دل شاد كشم
مُردم از زندگى بى تو كه با من هستى
طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم
سالها مى گذرد حادثه ها مى آيد
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط mmk |
شب ۱۳ خرداد ماه سالی که امام به ملکوت اعلا پیوست بود نزدیکی صبح حدود ساعت ۴ از صدای قرآن از خواب بیدار شدم فکر کردم که نزدیک اذان صبح است از رختخواب بیرون آمدم و منتظر اذان شدم و هر چه صبر کردم قراعت قرآن تمام نمیشداز اتاق آمدم بیرون و رفتم در حیاط آسمان حال و هوای دیگری داشت صدای قرآن فضا را پر کرده بود تلویزیون را روشن کردم همچنان قران رادیو قرآن -تلویزیون قرآن- فضای حیاط قران-بلند گوهای مسجد قرآن اصلا حواسم نبود دیشب تلویزیون تصاویری از امام خمینی که در بیمارستان بود پخش کرد ساعت ۷ صبح ناگهان طنین انا لله و انا الیه راجعون سراسر دنیا را در بر گرفت آری روح بلند و ملکوتی حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست گریه و اشک امانم نمیداد تازه متوجه شدم که چرا همه جا صوت قرآن به گوش میرسید
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط mmk |
در جزیره ای زیبا تمام حواس ,زندگی میکردند
شادی
غم
غرور
عشق
و ...
روزی خبر رسیدکه به زودی جزیره به زیره آب خواهد رفت
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده و جزیره را ترک کردن
وقتی جزیره به زیره آب رفت,عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت آیا میتونم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم
عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست
غرور گفت: نه چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد
غم در نزدیکی عشق بود
پس عشق به او گفت اجازه بده که با تو بیایم
غم با صدای حزن الود گفت: آه من خیلی ناراحتم ,و احتیاج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد
اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید
آب هر لحظه بالاتر میامد وعشق دیگر ناامید شد,که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد
عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسدو سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پیرمرد حق دارد
عشق نزد علم رفت و گفت ان پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟
علم پاسخ داد
زمان
عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط mmk |
بلبل را ببین که حتی در قفس هم می خواند.
پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد.
طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده اش نساخته.
زرافه را ببین که هرگز گردن کشی نمی کند.
کرم را ببین که بی دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.
جغد را ببین که شب ها چگونه به مراقبه مشغول است.
عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.
سگ را ببین که تو نجسش می خوانی اما او به تو وفادار مانده.
گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی ها و نا خوشی های توست.
زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی آورد و از دشمن دمار.
لاک پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران درلاک خود پنهان شده.
پشه را ببین که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می شکند و خشم نهفته ات را بیرون می ریزد.
ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می اندازد.
اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می کند.
و اما:
کرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است.
طوطی را نبین چرا که بی اندیشه هر گفته ای را تکرار می کند.
کفتار را نبین چرا که خفت ریزه خواری می کشد.
ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است.
عنکبوت را نبین چرا که تنها به فکر بنای خانه ی خود است.
عقرب را نبین چرا که در دشواری ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می کشد.
و پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن، نظری نیز به آسمان دارند.
+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط mmk |