شرر بر سینه آه از دل ز داغی جانگزا دارم
غمی عظمی ز سوگ دخت ختم الانبیاء دارم
سرشک از دیدة اهل جهان جاریست در این غم
من نالایق از این غم دو چشم پر بکا دارم
به خاطر آورم آندم که حیدر زار می نالد
که زهرا جان زهجرانت سحر را چون مساء دارم
ز جور دشمن قرآن دلم را غرق خون بنگر
جهان را تیره در پیش نظر زین ماجرا دارم
حسن را در عزا بنگر ز داغت اشک غم ریزد
حسین از ماتمت گریان من از هجرت عزا دارم
به پیش چشم زینب شد سحرچون شام از داغت
ز بهر امّ کلثومت دلی درد آشنا دارم
چنین آرام می نالد علی از ماتم زهرا
که زهراجان دلی پرخون ز جور اشقیاء دارم
تو را مجروح کردند و مرا این قوم خون در دل
به دل داغ تو را خجلت ز بابت مصطفی دارم
علی تنها و بیکس شد، خدایا اندر این عالم
دلی غمگین من از بهر علی مرتضی دارم
ز چشم اهل عالم گر بریزد اشک غم یکسر
وگر خون بارد از چشم من محزون روا دارم
زمین و آسمان گریان ملک چون آدمی نالان
من از آن داغ جانفرسا به دفتر این رثا دارم
خجل هستم من از زهرا که حکاک تهی دستم
ز فعلم خائف از لطفش تمنّای عطا دارم
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط mmk |
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را
به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.
درست
در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر
بوی
خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر
مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق
هایی با
دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام
از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را
پُر
کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند
دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت
اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد
با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل
همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می
گفتند و
می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط
احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در
حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
وقتی که عیسی مسیح
مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن
را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید،
این
پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من
همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت 4:49 قبل از ظهر توسط mmk |
یافتم روشندلی از گریه های نیمشب خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست تا دل درد آشنا شد آشنای نیمشب نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم بوی آغوش تو آید از هوای نیمشب نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب با امید وصل از درد جدایی باک نیست کاروان صبح آید از قفای نیمشب همچو گل امشب از پای تا سر گوش باش تا سرایم قصه ای از ماجرای نیمشب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط mmk |
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود . خدا گفت : به چه مي نگري ؟ گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت . خدا گفت : چه ميبيني ؟ گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ... خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟ گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد . خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم . توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند . و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان. هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط mmk |
ساده بیا دست منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو ساده نگیر اگه هنوز می تونی پای همه سادگی هات بمونی پیش تو و سادگی هات بسته شن طاقت بیار اگه همه آدما از این که پا به پات بیان خسته شن بگو چقدر راه نرفته مونده پشت دلت وقتی به خون نشسته چند تا ترانه ست که کسی نخونده تنهاییتم بذار رو دوشت ببر ترانه باش اون ورِ آخر خط به نقطه میرسی بیا سرِ خط
خسته نشو اگه تموم راه ها
آخر خط جاده های خسته
دووم بیار، خسته نشو از سفر
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط mmk |
ديروز در دادگاه دلم
مغز من قاضي بود متهم قلبم بود جرم من عشقم بود عشق من ياد تو بود حق من اعدام بود هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چندروزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط mmk |
این درد دلسردیست دیگر هوای شعر در من نیست
اسب نجیب فکر من بی بغل تصمیم است پروانه های واژه ها درگور اوراق کتاب بی کسی پوسید مجنون احساس مرا قیس شقاوت کشت در این غریبستان سزای آرزو مرگ است ای سرنوشت همچو من بی سر عیبم مکن آخر این درد دلسردیست گیرم شعری در رثای عشق گفتم! با شیون من زنده خواهد شد ؟ گیرم که باغ آرزو را دانه پاشیدم ! با شوره زار دل چه باید کرد ؟ دیروز اگر من آرزویم باغی از گل بود امروزحتی آرزو ننگ است ای سرنوشت همچو من بی سر گر می نویسم این کلام از قهر عیبم مکن آخر این درد دلسردیست اکنون که می بینی محبت محنت انگیز است وقتی که می بینی شرافت با شرارت دوستی دارد اینک که می بینی حقارت کوه و حقانیت کاه است جایی که می بینی صداقت شیشه ونامردمی سنگ است اینسان که میبینی شفاعت دردسر دارد شب پاسدارت اگر خاموش بنشینی دیگرگل لبخند در گلدان لبهایم نمی روید دگر کسی دست مرا در بی کسی هایم نمی گیرد دیگر کسی دست مهربانی را در آشیان دست من روشن نمی سازد دیگر کسی پیمان یکرنگی نمی بندد باری اگر بندد هرگز نمی پاید دیگر طبیب عاجز وجدان این سکته ناکامل انسانیت را هم ندانسته در گور غفلت زنده گورش کرد دیریست تنگ سینه ام چون شامگاه بی کسی خاموش خاموش است دیگر کسی فانوس عشقش را به آویز سرا ی خستگی هایم نیاویزد غم جامه تکرار پوشیدست تابوت یلدا خیمه گاه خسته دلهاست لبها به قفل هیس مسدود است پاهای احساس همه از جاده های داغ تنهایی تب آلود است ای خسته تر از من ... ای رنجیده تر ازمن ... ای دوست همچو من... عیبم مکن آخر شب خصلتان زندگی در روز نامردمان مردمی آموز تردینه احساس مرا آزارها دادند وانگه صفای زندگی را دردلم کشتند بی مایگان تشنه این روزگار رنگی زنگی جام بلورین دلم را سخت بشکستند ای جستجو گر در دل صحرای ناکامی باز آ وفا اینجاست ... باز آ وفا اینجاست ... اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است کسرای من نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا که از اهالی این روزگار نیست امشب ولی هوای جنون موج میزند دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط mmk |
من قدرت خواستم ، خدا مشکلات را برسرراهم قرار داد، تاقوی شوم! من دانایی خواستم ، خدا به من مسئله داد تا حل کنم! من سعادت خواستم ، خدا به من قدرت تفکر و فهم داد ! من جرات خواستم، خدا موانعی بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم! من عشق خواستم ، او افرادی را به من نشان داد که نیازمندکمک بودند! من محبت خواستم ، خدا به من فرصتهایی برای محبت کردن داد! من به هر چه که می خواستم نرسیدم، اما... به هر چه نیاز داشتم رسیدم. زیرا خدای من حکیم بود!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط mmk |
گفتم چقدر احساس تنهایی می کنم گفتی اما من نزدیکم گفتم تو همیشه نزدیکی من دورم کاش می شد تو نزدیک شوی گفتی در دل خویش پروردگارترا بامدادان و شامگاهان با تضرع و ترس بی صدا بلند فریاد کن و از غافلان نباش بهت گفتم اما این سعادت می خواد... گفتی مگه دوست نداری ببخشمت؟ گفتم معلومه که دوست دارم منا ببخشی گفتی به من حالا که اینجایی توی خونه خودم توبه کن می بخشمت منکه مثل تو کوچیک نیستم که نبخشم خیلی بزرگم گفتم خیلی گناهکارم گفتی من تمام توبه کارا را می پذیرم بهت گفتم آخه روی توبه را ندارم گفتی اما من دوستت هستم چرا روت نمیشه گفتم برای کدام از گناهانم توبه کنم... بهم گفتی من خدام همه گناها را می بخشم گفتم یعنی بازم بیام بازم منامی بخشی گفتی چه کسی جز من اینطوری است گفتم خدای من نمیدونم چرا همیشه در مقابل این حرفت کم میارم! انگا رمنا آتیش می زنی ذوبم میکنی یک کلام عاشق می شم!!!! گفتی به خاطر اینه که من خیلی بزرگم بزرگتر از اونیکه فکرشا بکنی گفتم در مقابل این همه مهربانیت چه کار میتونم بکنم گفتی فقط کافیه همیشه بیاد من باشی منهم در عوضش بهت آرامش میدم گفتم خدای من عزیزم تو کجایی از کی نشونتا بپرسم نگاهی کردی بهم گفتی : ((دلبرم در بر و پرسم از کسان یار کجاست)) دیگه سکوت کردمنهم نتونستم ازش چیزی بپرسم خدایا: بار الها... به من توفیق تلاش بی شکست... عظمت بی نام... ایمان بی ریا... مناعت بی غرور... و عشق بی هوس عطا کن...
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 6:27 قبل از ظهر توسط mmk |
چقدر چله نشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟ چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند * به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود! که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند که روزها همه مثل هماند- سرد و سیاه- غروبها و سحرهاش خستهام کردند کشاندهاند مرا روزها به تنهایی گمان کنم که مرا منتظر نمیخواهند! * تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست جهان عاشقیام را غروبها آکند... تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت تو نیستی که درختان به خویش میبالند! تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست * چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند به چشمهای کسی احتیاج دارد که زند به شاخه ادراک خاکیاش پیوند به چشمهای کسی که شبیه یک منجی زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند * چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟ چقدر بی تو سرودن قصیدههای بلند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط mmk |