اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً تا از دلم بشویی غمهای روزگاران تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار تو یاس نو دمیده من گلبرگ تکیده روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده ترا نا دیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تودر عالم نباشد روزی تو خواهی آمد از سوی مهربانی اما ز من نبینی دیگر به جا نشانی
+ نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط mmk |
آیا زمان ظهور نزدیک شده است و در سال 87 نشانه ای از نشانه های ظهور رخ خواهد داد؟
در آخرین صفحه مفاتیح الجنان، دعایی به نام دعا در غیبت امام زمان(عج) است. زمانی که نایب اول دید غیبت امام عصر(عج) بر شیعیان سخت می گذرد، به آن ها این دعا را آموخت. خواندن این دعا امروز هم که صبر برخی شیعیان لبریز شده و از ظهور و نشانه های احتمالی آن سخت می گویند، اهمیت دارد. در صفحه دوم این دعا می خوانیم: اللهم فصبرنی علی ذلک حتی لا احب تعجیل ما اخرت و لا تأخیر ما عجلت...، پروردگار مرا صبری ده تا پس از آن دیگر دوست نداشته باشم و نخواهم جلو افتادن آن چه باید بعدها رخ دهد و رخ ندادن آن چه اینک باید رخ دهد و نه این که بخواهم پرده بردای از آن چه پوشانده ای و نه جست و جو نمای در آن چه مخفی داشته ای و بی قراری نکنم در آن چه تدبیر و تقدیر توست و دایم نگویم: (برای چه،؛ چرا و کجا و چگونه... .) آیت الله میرجهانی از علمایی بود که گاهی با امام زمان(عج) دیدا می کرد. پس از مدتی شعری سرود که ورد زبانش بود و با آن آرام می گرفت. شعر را با هم می خوانیم: شه بیاید یا نیاید بلکه رخسارش ببینم شه بیاید یا نیاید هجر او آتش به دل زد گر بسوزم یا نسوزم روز و شب با غم قرینم شه بیاید یا نیاید رنج خار از چیدن گل گر ببینم یا نبینم می کنم صبر و تحمل شه بیاید یا نیاید اشک غم با یاد درویش من بریزم یا نریزم می کشم بار فراقش شه بیاید یا نیاید
+ نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط mmk |
مهتاب با شب راه نیومد خزون که کوتاه نیومد چشمات که بارونی شدن ابرا که زندونی شدن اونکه غم بغضمو دید اونکه به دادم نرسید رفت و تو خواب قصه مرد حرمت فریادمو برد پرده ي آخر تگرگ کوچ تو بود و بغض برگ قصه ي عشقی که هنوز دلگیره و ترانه سوز رو آسمونا بنویس نای پریدن دیگه نیست تو چشمای قاصدکا شوق رسیدن دیگه نیست تو ای همیشه همسفر دوباره بچگی نکن با این شکسته بال و پر دیگه غریبگی نکن مهتاب با شب راه نیومد خزون که کوتاه نیومد چشمات که بارونی شدن ابرا که زندونی شدن هنوز هراس کوچه ها تو رو به یادم میارن ستاره های شبزده بغض چشاتو کم دارن نذار گلای باغچه مون محکوم این خزون بشن کبوترای نیمه جون مصلوب آسمون بشن حادثه ي هق هق من حیفه که ناتموم بشه طلوع بی وقفه ي تو به دست من حروم بشه خورشید دشنه خوردمو تو سایه ها امون بده تو بحت این ثانیه ها عشقو به من نشون بده مهتاب با شب راه نیومد خزون که کوتاه نیومد چشمات که بارونی شدن ابرا که زندونی شدن...
+ نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط mmk |
میشه خدا رو حس کرد، تو لحظههای ساده تو اضطراب ِ عشق و، گناه ِ بیاراده بي عشق عمر ِ آدم، بي اعتقاد ميره هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره وقتی که عشق آخر، تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق، عاشقتر از همیشه هر چی محال میشد، با عشق داره میشه انگار داره میشه... از لحظههای حوا، هوا میمونه و بس نترس اگه دل ِ تو، از خواب ِ کهنه پاشه شاید خدا قصه تو، از نو نوشته باشه کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق، عاشقتر از همیشه هر چی محال میشد، با عشق داره میشه انگار داره میشه... ................................................................................. جاری شد ساغر شب از رخ مهتاب می پیچد بوی خزان بر دل بیتاب شام من بی تو بی سحر مانده داغ من بی تو بی شرر مانده دلخسته از شب، افتاده از پا کی می رسد باز، میلاد فردا خاکستر عشق بر سینه برجاست ققنوسی از نور در سایه پیداست
عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبهس
وقتی که عشق آخر، تصمیمش و بگیره
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط mmk |
انگار که تقدیر گفته بود
انگار که یک جا نوشته بود آن شب که تو با من یکی شدی آن شب که شعر من به تو از سهم زندگی خود آمده در خلوت ما قصه ها نوشت آن شب که تو از راز دلم باخبر شدی از آرزوی آمدن فصل دیگری وقتی که فقط گوش افق از تب پرواز بشنود وقتی که عشق، زمزمه واژه ها شود وقتی نگاه رهگذران با غم هم آشنا شود وقتی زلال آینه ها سهم هم شود انگار که تقدیر گفته بود انگار که یک جا نوشته بود من باید از این محنت فردا به تو می گفتم ......................................................... دوباره کوه نگاهی به عرش خواهد کرد دوباره سایه هم آغوش نور خواهد شد و زمین، تشنه گاه معنی عشق و درختان، حضور وحدت سبز دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود و شعر، زمزمه راهوار انسانی و دست خاطر ما حلقه های بیداری دوباره پنجه خورشید جلوه خواهد کرد دوباره آینه ها غرق نور خواهد شد و زندگی طپش آشنای قلب یقین و رنگ باور فردا طلوع آزادی
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/26ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط mmk |
ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار
آنسوی پنج خندق-پشت چهار دیوار ای قصه ی تو و من-چون قصه ی شب و روز پیوسته در پی هم، اما بدون دیدار سنگی شده است و با من تندیس وار مانده است آن روز آخرین وصل، و آن وصل آخرین بار بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی از بوسه تا که بستی چشم مرا، به رگبار دانسته بودی انگار، کان روز و هر چه با اوست از عمر ما ندارد، دیگر نصیب تکرار آندم که بوسه دادی چشم مرا، نگفتم چشمم مبوس ای یار، کاین دوری آورد بار؟
+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط mmk |
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/22ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط mmk |
شد زغمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق
موج زند، موج، چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم، وای دلم، وای دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم، وای دلم، وای دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دلِ تو در دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم، وای دلم، وای دلم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/22ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط mmk |
یک طرف لیوان آبی واژگون یک طرف قندان و قندش سرنگون ریخته واریخته هر چیزمن مانده چای و استکان بر میز من آن طر فتر هم کتابی بی نشان آب گلدانم چکیده روی آن همچنان غرقم میان فکر خود بی تفاوت می شوم با شعر خود می دوم درکوچه های بی کسی پشت سر انبوهی از دلواپسی زیر پاهایم زمین رنجیده شد حزن تنهایی من پیچیده شد رو به رویم انتظار رو پنجره امتداد بغض های حنجره فکر من در سایۀ تاریک غم بوی تند خاطره در پیچ و خم خاطراتی تلخ همچون زهر مار لیک صبرم هست کوهی استوار هر چه بادا باد،هرچه شد که شد سر به روی میز ،می پرسم زخود من چگونه صبر را دامن زدم بر لبانم قفلی از آهن زدم من چگونه صبر کردم اینچنین صبر بر بی رحمی های این زمین هر چه دیدم یا سرم آمد که هیچ باز گفتم صبرتا پایان پیچ صبر می گوید که آخر آفرین یا تو سنگی یا زکوهی آهنین!
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط mmk |
شب است و سكوت است و ماه است و من فغان و غم اشك و آه است و من شب و خلوت و بغض نشكفتهام شب و مثنويهاي ناگفتهام شب و نالههاي نهان در گلو شب و ماندن استخوان در گلو من امشب خبر ميكنم درد را كه آتش زند اين دل سرد را بگو بشكفد بغض پنهان من كه گل سرزند از گريبان من مرا كشت خاموشي نالهها دريغ از فراموشي لالهها كجا رفت تأثير سوز و دعا؟ كجايند مردان بيادّعا؟ كجايند شورآفرينان عشق؟ علمدار مردان ميدان عشق كجايند مستان جام الست؟ دليران عاشق، شهيدان مست همانان كه از وادي ديگرند همانان كه گمنام و نامآورند هلا، پير هشيار درد آشنا! بريز از مي صبر، در جام ما من از شرمساران روي توام ز دُردي كشان سبوي توام غرورم نميخواست اين سان مرا پريشان و سر در گريبان مرا غرورم نميديد اين روز را چنان نالههاي جگرسوز را غرورم براي خدا بود و عشق پل محكمي بين ما بود و عشق نه، اين دل سزاوار ماندن نبود سزاوار ماندن، دل من نبود من از زير باران خون آمدم از آنجا كه پرواز يعني خدا سرانجام و آغاز يعني خدا هلا، دينفروشان دنياپرست! سكوت شما پشت ما را شكست چرا ره نبستيد بر دشنهها؟ نداديد آبي به لب تشنهها نرفتيد گامي به فرمان عشق نبرديد راهي به ميدان عشق اگر داغ دين بر جبين ميزنيد چرا دشنه بر پشت دين ميزنيد؟ خموشيد و آتش به جان ميزنيد زبونيد و زخم زبان ميزنيد كنون صبر بايد بر اين داغها كه پر گل شود كوچهها، باغها شب است و سكوت است و ماه است و من...
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط mmk |