برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرمست ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز
منه دل بر سرای عمر سعدی
که بر گنبد نخواهد ماند این گوز
دریغا عیش اگر مرگش نبودی
دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط mmk |
سال نو مبارک

امید است که سال ۱۳۸۶ را به خوبی و خوشی پشت سر گذاشته باشید
و سال ۱۳۸۷ را به امید خدا شروع کنید
از همه التماس دعا
راستی هر کی تو سال ۱۳۸۶ از من دلخوری تو دلش داره منو ببخشه
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط mmk |
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط mmk |
دوش در میکده با جام سخنها گفتم از جفاکاری ایّام سخنها گفتم گفتمش دلزده از گردش ایّامم من خسته و غمزده وسر به گریبانم من شکوه دارم ز جفاکاری یاران دغل غم بی مهری اشان بر دل من همچو دمل گوش کن جام برایت سَر دل باز کنم قصّه ها از دل پر درد خود آغاز کنم بتو گویم که چه سان بردل من نیش زدند بارها زخم زبان ازکم و از بیش زدند ظاهرآ عرض ارادت بنمودند ولی درخفا ظلم روا داشته و تیره دلی من که چون سنگ صبوری برِ آنان بودم راه این میکده اینک به چه رو پیمودم آمدم بار دگر با تو کنم راز و نیاز تاشوی آگه ازاین قصه ی پر سوز و گداز جام می! سنگ صبور من و همرازم باش درجفاکاری ایّام هوادارم باش سر کشم جرعه ای از خون دلت ای ساغر تاکنی قصّه ی پر غصّه ی من را باور شاید این باده برد غصّه ی ایّام ز یاد یا سپارد غم و صد درد مرا بر دل باد ساغر اینک تو تسّلی دل ریشم باش لحظه ای چند بمان، پیشم باش جام در جام زنم پی در پی تاکه شاید بشود این غم طی می سپارم غم خود را بدل باده و جام می پرد بار دگرجغد غمم از لب بام دل «جاوید» شود باردگر پر غوغا می کند غصّه ی خود با می ساغر سودا
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط mmk |
یاران زچه رو رشته ی الفت بگسستند عهدی که روا بود دگر باره نبستند آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند که این بی خردان حرمت انسان بشکستند ما را دگر از طعنه ی دشمن گله ای نیست که آن عهد که بستیم رفیقان بشکستند آن یکه سواران همه از پا بنشستند ای قافله سالار کجائی که ببینی دزدان همگی همره این قافله هستند دردا در گنجینه بماران بگشودند اندوه که بر دوست ره خانه ببستند افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط mmk |
حرفی بزن سکوت دلـــــــــــم را تکان بده یک جــــرعه عشق بر دل بی همزبان بده پر می کشم به وسعتی از بیکـــــــرانه ها از این قفس به بـــــــــال و پرم آسمان بده از گوشه هـــــــای شرقی چشمان روشنت اشراقم از نهـــــــــــایت یک کهکشان بده گل می دهم به بوی بهـــاری که می رسد بغض مـــــــــرا به زخم شکفتن امان بده گفتی شبی شکسته بیــــــــــایم به دیدنت یک شب مـــرا به خلوت خود آشیان بده اوج بـــلوغ بــــــــاور بغض شکسته را بر قــــــــــله هــای زخمی آتشفشان بده تا بشکفد شکـــــــــوه شکفتن بـه باورم یک پنجره به سمت نگـــاهت زمان بده از این هوای خسته ی ابـری دلم گرفت خورشید من بیـا و خودت را نشان بده
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 7:3 قبل از ظهر توسط mmk |
سلام ای غروبِ غریبانة دل سلام ای طلوعِ سحرگاه رفتن سلام ای غمِ لحظه های جدایی خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن خداحافظ ای قصة عاشقانه خداحافظ ای آبیِ روشنِ عشق خداحافظ ای عطرِ شعرِ شبانه خداحافظ ای همنشینِ همیشه خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته تو تنها نمیمانی ای مانده بی من تو را میسپارم به دلهای خسته تو را میسپارم به مینای مهتاب تو را میسپارم به دامانِ دریا اگر شب نشینم،اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمة واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بارِ دل من خداحافظ ای سایه سارِ همیشه اگر سبز رفتی،اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهارِ همیشه
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط mmk |
سلام مهدی جان
آقا شهادت پدر گرامیتان را به شما تسلیت عرض میکنم
يارب فرج امام ما را برسان
آن صاحب انتقام ما را برسان
يارب بما بصيرت اهل يقين بده
هردرد را بگير وبه ما درد دين بده
يارب زکرم حال دعا بخش مرا
وز حال دعا جرم و خطا بخش مرا
يارب چنان کن سرانجام کار
که تو خشنود باشی وما رستگار
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط mmk |
از آن فرداي وهم آلود، از تقدير مي ترسم من از بي مهري آيينه با تصوير مي ترسم تمام راه ها بر جاده ي آسودگي ختمند از آن پايي كه خواهد رفت در زنجير مي ترسم تب خورشيد را از من مگير اي ابر هرجايي مسلمانم ولي از سايه تكفير مي ترسم ميان ماندن و رفتن اسير دست ترديدم عنانم دست تو اي دل كه از تدبير مي ترسم كدامين چشمها بر جاده موعود خواهد ماند من از اين مردم خو كرده با تاخير مي ترسم
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط mmk |
برای آمدنت انتظار کافی نیست دعا و اشک و دل بی قرار کافی نیست خودت دعا بکن ای نازنین که بر گردی دعای این همه شب زنده دار کافی نیست
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط mmk |