چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟
به هنگام نیت برای نماز
به آلاله ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم
چه اشکال دارد در آیینه ها
جمال خدا را زیارت کنیم
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط mmk |
خدایا ببین در به در از تو آهم حریقی نشسته به موج نگاهم ببین در دل شب نشان از تو جویم هوای تو دارم سخن با تو گویم تو این جان عاشق به من داده ای دلی چون شقایق به من داده ای به یادت همه شب دل من خدایا در این سینه خسته چون نی بنالم نیستانه جانم به بانگ جرس ها به خون خفته اکنون که تا کی بنالم به عشق تو بر دوش جان می گذارم من آن مرغ سرگشته ي شب نمازم که در باغ هستی نوای تو دارم تو این جان عاشق به من داده ای دلی چون شقایق به من داده ای سحر خنده کرد و سپیده دمید مرا رهنمون شد به نور امید دلی چون شقایق به من داده ای
خدایا ببین بار سنگین غم را
تو این جان عاشق به من داده ای
+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط mmk |
بیا یابن الحسن صاحب تویی تو چرا از دیده ام غایب تویی تو
دل
من کلبه ای ویرانه
گشته تو
را گم کرده و دیوانه گشته
دل من با صفا و بی ریا
بود دل
من خانه ی عشق خدا بود
دلی گم کرده ام میجویم او
را به اشک دیدگان
میشویم او را
به اشک روصه های
کربلایی دوباره می شود
این دل خدایی به اشک زینبی شستم دلم را دوباره یافتم بال و پرم را
دل من سوز و میل آه
دارد خدایاصاحبی در راه دارد دلم چون پاک شد جای تو باشد تنم فرش ره پای تو باشد دل
من بازگشته از
خیانت دلم
تا آخرت نزدت امانت
بگیر این دل برای خود نگه
دار که دیگر قول داده باشدت یار
من از غفلت دگر بیدار
گشتم ز خصم و
دشمنت بیزار گشتم من از عشق شما هوشیار گشتم ندیده چهره ات بیمار گشتم دل
من از برای تو
سراید
ز خود پستی پلیدی را زداید
بیا تا راه حق را با تو
پویم کثیفی
دل از نورت بشویم
دل من بی تو جانانی
ندارد
مسلمان بی تو ایمانی ندارد مجاهد
بی تو شمشیری
ندارد موذن
بی تو تکبیری ندارد
بیا تا اذن میدان از تو
گیرم
که بی دست بی سر و عریان بمیرم
دل من گشته سیراب
ولایت ز جان
و دل کنم مولا صدایت کنم خواهش زتو صاحب زمانم که تا صبح فرج یارت بمانم
خدا باشد مرا یار و مدد
کار اگر باشم
تو را هم یارو غمخوار
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 6:33 قبل از ظهر توسط mmk |
می روم خسته لب و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهء عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهء جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط mmk |
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزاهای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام یه دروغگو می شم همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط mmk |
عقل می گفت که دل منزل وماوای من است
عشق خندید که یا جای تو یا جای من است
عقل پرسید که دشوار تر از مردن چیست؟
عشق فرمود: فراق از همه دشوار تر است
22 بهمن بر همگان مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط mmk |
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند خود ندانم چه خطائي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست هر كجا مي نگرم, باز هم اوست كه بچشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل برود تا لبي بر لب من مي لغزد مي كشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود مي كشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم كه ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ئي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را مادر, اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست بجز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيدم اين زيبائي بشكن اين آينه را اي مادر حاصلم چيست ز خود آرائي در ببنديد و بگوئيد كه من جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست فاش گوئيد كه عاشق هستم قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد كه پيغام از كيست گر از او نيست, بگوئيد آن زن
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 6:15 قبل از ظهر توسط mmk |
اگر در کودکی خود را ادب کنی، در بزرگی از آن بهره مند می شوی. با دانشمندان مجادله مکن، با فاسقان رفیق مشو، فاسق را به برادری مگیر و با افراد متهم، همنشین مشو. تنها از خدا بترس و به او امیدوار باش. بیم و امید نسبت به خدا در قلب تو یکسان باشد. اگر با تو مشورت کردند، دلسوزی خود را خالصانه به آن ها اعلام کن. اگر
از تو کمک و قرضی درخواست کردند، مساعدت کن و به سخن کسی که سن او بیشتر
از توست، گوش فرا ده. نمازت را در اول وقت بخوان، نماز را حتی در سخت ترین شرایط به جماعت بخوان. دو چیز را هرگز فراموش مکن : خدا را و مرگ را.
از کسالت و تنبلی بپرهیز، بخشی از عمرت را برای آموزش قرار بده و با افراد لجوج، گفتگو و جدل نکن.
دو چیز را همیشه فراموش کن : به کسی نیکی کردی ، کسی به تو بدی کرد.
به سفره ای وارد شدی، شکم نگه دار.
به خانه ای وارد شدی، چشم نگه دار.
به نماز ایستادی، دل نگه دار.
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط mmk |
سلام آقا جان!........مهدی جان (عج).............. باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... میبینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفشها را به گوشهای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش میبرد. همان که خودش را با سنگ ریزههای کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصلهای است به اندازه یک قلب بیقرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست... مردم از کنارم میگذرند و به اشکهایم میخندند... شاید دیوانهام میپندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون میرقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم میشود... ای کاش بودی و با عبایت شانههای ارزانم را گرما میبخشیدی... از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همینجا... کنار خرابه دل... چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی دعای این همه شبزندهدار کافی نیست ... نگاه میکنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شدهام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت میرسد کاری بکن! تشنهام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام... میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری. صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمیدانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند تسخیر ناشدنی. آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبهاش را ریختم توی جعبهای از امید و دادمش دست فرشتهای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط mmk |
اي پرستوي رها! برگشتهاي............ اي غريبه! آشنا برگشتهاي............. باز بستي سوي دشت عاشقي........... باز هم در شهر ما برگشتهاي............... وه! چه شوري داشتي روز سفر.............. از چه اينک بي صدا برگشتهاي.................... سال ها در انتظارت بودهايم..................... اي عزيز باوفا برگشتهاي................... آمدي تا بغضهامان بشکفد.................. مثل باغ لالهها برگشتهاي!..................... خوش رسيدي، مهلتي تا بوسمت...................... تو که از دشت بلا برگشتهاي..................... باز هم برخيز و تکبيري بگو................. اي که از باغ خدا برگشتهاي....................... اشک، غربت، گريه، غم، اندوه و من................ در ميان خانه تا برگشتهاي..................... پرچم لبيک در دست تو بود..................... از چه با دست جدا برگشتهاي................... استخوانت بوي اکبر ميدهد.................. تو مگر از کربلا برگشتهاي......................
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط mmk |