یک روز، صبح زود، ازل بود یا ابد فرقی نمیکند، سر این راه نا بلد
پا کردم عقل را و بسی راه، دور شد نزدیک بود گم کنم کفش بی خرد یکروز، صبح زود رسیدم که: اَلسلام یک روز صبح، جای صنم گفتم: الصمد عیسی که نیستی پدر تو امام بود این بار چندم است که گهواره حرف زد؟ ای آب نون هال که یک قطرهی شما کافیست در شکستن اندام پیر سد تو آن ستارهای که تمام منجمان حتی نکردهاند شبی هم تو را رصد نام تو چیست؟ کودک موسی؟ نه؟ گــُل؟ نه؟ سیب؟ جایت کجاست؟ باغچه؟ گهواره؟ یا سبد؟ دریا کنار مرقد تو موج میزند ماهی و پادشاهی تو حکم جزر و مـد از یک شروع میشوی و هفت مرتبه در جلوه میروی بشوی هشتمین عدد هر کس که میدهد به تو از دور یک سلام وقت جواب، مضربی از هشت میشود اینجا فقط توئی و توئی این "توئی" چه خوب! آنجا منم، منم، منم و این "منم" چه بد! من قصد کردهام بروم مشهد الرضا من قصد کردهام بروم یا علی مدد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط mmk |
از بوذرجمهر حکیم پرسیدند که: کدام عطیه است که از جانب خدا بهترین چیزهاست؟
گفت: خرد طبیعی!
گفتند: اگر آن نباشد؟! گفت: ادب که سیرتهای نکوهیده و اخلاق و عادات ناپسند او را بپوشاند.
گفتند: اگر نباشد؟!
گفت: خوی خوش که با خلایق مدارا کند.
گفتند: اگر به این صفت نیز متصف نباشد؟!
گفت: هیچچیز برای او بهتر از مرگ نیست، چه از وجود او هیچ فایده نه برای خود، نه برای دیگران مترتب نست
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط mmk |
از مظلوميت تا غربت راهي نيست; چنانكه مظلوميت مسير هميشگي غربت است ...
آنگاه كه قلم برداشتي و خواستي از غربت مولايت بنويسي; اما دريغ از حافظهي تاريك تو و ذهن خاموش قلم!
تو خود خوب ميداني كه از چشمانتظاري چيزي نفهميدي! تو نه محبي و نه عاشق!
آنگاه كه ادعاي عاشقي كردي و از جمعههايت به سادگي گذشتي!
آنگاه كه سوختي و ناله سردادي و دست به دعا برداشتي، اما نه براي ظهور!
افسوس كه واغربتاي آنكس در كار جهان ميپيچد كه در اين مصيبت غريبي سهيم نباشد. افسوس كه تو خود غربت را سبب ميشوي . از چه دم ميزني؟ به كه ميگويي؟
آنان كه دم از وفا ميزنند وعده را از ياد بردهاند .
پاي جان به ميان آيد همه خاموشند!
آري شايد هركس را سوداي كاري است!
آنان كه اشتياق صحبت او را مدعياند، به خلوت شبانه بر نميخيزند!
آنان كه (والمسارعين اليه في قضاء حوائجه) را زمزمه ميكنند، كجايند هنگام حاجتش؟! پاي بيرمق را بهانه ميكنند و شانههاي بي تقصير خود را بالا ميبرند؟!
آنان كه آرزوي (والمستشهدين بين يديه) دارند، جان گرامي را در ترازوهاي رژيم مصرف روزانه خرج ميكنند .
آنان كه قانون گمرك و تسهيلات و ترانزيت و ترافيك ماشين و غيره را خوب ميدانند، در قانونگذاري دلهاي پريشان و يخزدهي بي انتظار، مهارتي خرج نميكنند!
شاعري كه نظم غزلهايش به آهنگ صميمي رفيق دوران كودكياش است، را چه انتظاري است؟ موسيقيهايي كه چنگ بر افكار مقدس ميزنند و مفهوم زيباي انتظار را ميبلعيد! چه ميگويي؟!
اكنون دورهي عطر و ادكلنهاي آمريكايي است و شميم صبح جمعه از ياد رفته!
دورهي (پاركهاي ملاقات) و (سينماهاي شهرت) و (ايستگاههاي غفلت) است .
چه كسي در انديشهي ملاقات با اوست؟
اكنون صداي بوق ماشينهاي آخرينسيستم و آواي موبايل و ژستهاي بيگانه آن، صداي پاي انتظار را به گوش كسي نميرساند .
آپارتمانها و برجهاي بلند، غروب جمعه را فراموش كرده و تو از غروب آسمان، سرخي را ميداني كه طبق عادت به سياهي ميرود!
چيز عجيبي نيست . اينجا، همه در شهر مسلمانان، نقش خوب بودن هم يادشان رفته . مقدسات را بايد در موزهي شهرها ببيني .
فرق دختر و پسر را نميداني .
اماكن مقدسه كم كم به جاي زائران مشتاق، جاي خود را به توريستهاي بين المللي خواهد داد ... دلم از اين دنيا گرفته .
حس ميكنم قطره اشكي هستم بر روي گونههاي زمين .
دلم عصر جمعهاي شده است ...
مردم!
نگاه آسمان را بخوانيد .
غروب جمعه را بفهميد .
چشمهايتان را به سرخياش عادت دهيد.
غروب جمعه انعكاس آه دلتنگ زهراست .
فرياد بلندي است در بغض فروخوردهي خورشيد .
يادي از دلتنگيهاي عاشوراست .
يادگار زماني است كه آسمان فهميد زين پس بايد به انتظار بنشيند . آسماني كه آن روز شاهد فروپاشي زمين بود . شاهد آن نگاهي كه تا ابد روي نوك نيزهاي مات ماند! نگاهي كه ميگفت:
اين الطالب بدم المقتول بكربلاء
اللهم عجل لوليك الفرج
آمين يا ربالعالمين
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط mmk |
رستني ها كم نيست من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست مو تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست من وتو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را
در معبر باد با دهاني بسته وا مانديم
من و تو كم بوديم من و تو اما
در ميدان ها اينك اندازه ما ميخوانيم
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط mmk |
کی ببینم چهره زیبای دوست؟کی ببویم لعل شکر خای دوست؟
کی درآویزم به دام زلف یار؟ کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟
کی برافشانم به روی دوست جان ؟ کی بگیرم زلف مشک آسای دوست؟
این چنین پیدا زما پنهان چراست؟ طلعت خوب جهان آرای دوست؟
همچو چشم دوست بیمارم ، کجاست؟ شکرزان لعل جان افزای دوست؟
در دل تنگم نمی گنجد جهان خود نگنجد دشمن اندرجای دوست؟
دشمنم گوید که ترک دوست گیر من به رغم دشمنان جویای دوست ؟
چون "عراقی" واله و شیدا شدی دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست
+ نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط mmk |
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش
زاری کنان نماز گذارد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط mmk |
جانا به غريبستان چندين به چه مي ماني باز آ تو از اين غربت تا چند پريشاني صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم يا نامه نمي خواني يا راه نمي داني گر نامه نمي خواني خود نامه تو را خواند ور راه نمي داني در پنجه ره داني باز آ كه در آن محبس قدر تو نداند كس با سنگدلان منشين چون گوهر اين كاني اي از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته از دام جهان جسته باز آ كه ز بازاني هم آبي و هم جويي هم آب همي جويي هم شير و هم آهويي هم بهتر از ايشاني چند است ز تو تا جان تو طرفه تري يا جان آميخته اي با جان يا پرتو جاناني نور قمري در شب قند و شكري بر لب يا رب چه كسي يا رب اعجوبه ي رباني هر دم ز تو زيب و فر از ما دل و جان و سر بازار چنين خوشتر خوش بدهي و بستاني از عشق تو جان بردن وز ما چو شكر مردن زهر از كف تو خوردن سرچشمه ي حيواني
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط mmk |
گم شدم در خود نمی دانم کجا پیدا شدم / شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار / راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
ز آمدن بس بی نشانم و ز شدن بس بی خبر / گوییا یک دم بر آمد کامدم من یا شدم
می مپرس از من سخن ، زیرا که چون پروانه ایی / در فروغ شمع روی دوست نا پروا شدم
در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی / لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده می بایست بود و کور گشت / این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی / تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شوم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تاثیر ِ دل او بی دل و شیدا شدم
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت 6:49 قبل از ظهر توسط mmk |
صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد
بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد
بي تو مي گويند تعطيل است کار عشقبازي
عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد
جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو
اماخاک اين ويرانه ها بويي از آن گنجينه دارد
خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد
عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد
روي آنم نيست تا در آرزو دستي برآرماي
خوش آن دستي که رنگ آبرو از پينه دارد
در هواي عاشقان پر مي کشد با بيقراري
آن کبوتر چاهي زخمي که او در سينه دارد
ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد
آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط mmk |
اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط mmk |