سهراب سپهري ۱۳۸۶: هر كجا هستم، باشم به درك! من كه بايد بروم! پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!
من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... كار را بايد جست. كار بايد خود پول.
كار بايد كم و راحت باشد! فك و فاميل كه هيچ... با همه مردم شهر پي كار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است!
پول را زير پل و مركز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم كو؟
يانگوم بانوی اول آشپزخانه
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/18ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط mmk |
آنچه جان را سیراب می کند ... مشتی طلا یا اندکی افتخار نیست ...
گردوغباری که با کبر و غرور از میدان جنگ آورند نیز مایه خرسندی روح
نمی تواند باشد ... آنچه جان را خرسند می کند
دل است ...
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 5:55 قبل از ظهر توسط mmk |
اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید
عمر بگذشته به پیرایه سرم باز آید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم باز آید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می طلبم تا به به سرم باز آید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم باز آید
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 5:48 قبل از ظهر توسط mmk |
شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نميگذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست ميگرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط mmk |