سلام بر امام حسین (ع)
به امید خدا شنبه میروم کربلا
هر کی از من بدی دیده حلال کنه
کربلا کربلا ما داریم میاییم
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط mmk |
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار
اتل متل بچهها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن
مامان بابا رو میخواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی که از درد سر
دست میذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش میده به بچههاش
همون وقتی که هرچی
جلوش باشه میشکنه
همون وقتی که هرکی
پیشش باشه میزنه
غیر خدا و مادر
هیچکسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزد
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
میزد توی صورتش
قسم میداد بابارو
به فاطمه، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره میبینه
تو رو به جون بچه
بابا رو کردن دوره
بچههای محله
بابا یه هو دویدو
زد تو دیوار با کله
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
قسم میداد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعرههای بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه میگفت
کشتند بچههارو
بعد مامانو هولش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک میخوایم حاجی جون
بچهها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد
بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونههای مرده
آی اونایی که امروز
دارین بهش میخندین
برای خندههاتون
دردشو میپسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یهروز به هم میرسیم
بازی داره زمونه
موج بابام کلیده
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته
یه روز پشیمون میشین
که دیگه خیلی دیره
گریههای مادرم
یقه تونو میگیره
بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط mmk |
از در درآ درآ كه دلم بي قرار توست
گلزار من شكفته ي ابر بهار توست
اي روشنايي سحر اي لطف صبحدم
بيدار چشم شب همه در انتظار توست
پنهان نمي شوي كه تويي نور آفتاب
در پرده اي و ماه همان پرده دار توست
در پرده تيغ آتش خورشيد كي ش؟
در اين كبود سرد شكاف از شرار توست
اجر شكيب دشت بر ايام سرد دي
گل خند و خنده هاي بلند هزار توست
اي گوهري دل كه تويي هان نگاه كن
اين آبدار لعل دل من نثار توست
یا صاحب الزمان مددی مولا جان
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط mmk |
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!
به كسى جمال خود را ننمودهيى و بينم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شدهام ز ناله، نالى، شدهام ز مويه، مويى
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!
چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟
شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويى؟!
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى
ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجدهگاهى، سر ما و خاك كويى
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/28ساعت 6:57 قبل از ظهر توسط mmk |
چرا زهم بگريزيم، راهمان كه يكى ست
سكوتمان، غممان، اشك و آه ِمان كه يكى ست
چرا زهم بگريزيم دست كم يك عمر
مسير ميكده و خانقاه مان كه يكى ست
اگر سپيدى روزى تو، من سياهى شب
هنوز گردش خورشيد و ماه مان كه يكى ست
تو از سلاله ى ليلى من از تبار جنون
اگر نه مثل هم ايم، اشتباه مان كه يكى ست
من و تو هر دو به ديوار و مرز معترض ايم
چرا دو توده ى آتش، گناه مان كه يكى ست
اگرچه رابطه هامان كمى كدر شده است
چه باك، حرف و حديث نگاه مان كه يكى ست
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/28ساعت 6:53 قبل از ظهر توسط mmk |
بيت اول به نام نامي او
صاحب الحق گوگل و ياهو!
"اي خدايي كه خالق خرسي
چو مرا آفريده اي مرسي!"
اي خدايي كه يكه-تنهايي
بوده اي و نميروي جايي
اي خدايي كه غيب ميداني
خالق دختران ماماني
خالق هر كسي كه خوش تيپ است
مثل بنده است و صاحب پيپ است!
خالق ناصحين و گير و بسيج
كارهايت نموده ما را گيج!
بعد ذكر از حقوق حقالله
با اجازه دهم ادامهي راه...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/27ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط mmk |
در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو ميكنم!
خدا پرسيد:پس تو ميخواهي با من گفتگو كني.
من در پاسخش گفتم :اگروقت داريد!
خدا خنديد،گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي؟
پرسيدم ؟ چه چيز بشر تو را سخت متعجب ميكند؟
-اينكه آنها از كودكي شان خسته ميشوند،عجله دارند كه بزرگ شوند.
و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو ميكنندكه كودك باشند!
-اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تاپول به دست آورند.
و بعدپولشان را از دست ميدهندتا سلامتي خود را دوباره به دست آورند!
-اينكه با اضطراب به آينده نگاه ميكنند و حال را فراموش ميكنند.
بنابر اين نه در حال زندگي ميكنند نه درآ ينده !
-اينكه آنها به گونه ايي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند!
و به گونه ايي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت .
براي مدتي سكوت كرديم.
من دوباره پرسيدم:به عنوان يك پدر!
ميخواهي كداميك از درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
-بياموزند كه آنها نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،
همه كاري كه آنها ميتوانند بكنند اين است كه
اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند!
-بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
-بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم.
اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها راالتيام بخشيم.
-بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد!
-بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند،فقط نميدانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.
-بياموزند كه دو نفر ميتوانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند!
- بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه لازم است آنها خود را نيز ببخشند!
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم.
آيا چيز ديگري هم هست كه دوست داري فرزندانت بدانند !؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اين كه بدانند من اينجا هستم
هميشه
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 7:14 قبل از ظهر توسط mmk |
باز باران بي ترانه ، گريه هايم عاشقانه ، ميخورد بر سقف قلبم ، ياد ايام تو داشتن ، ميزند سيلي به صورت ، باورت شايد نباشد ، مرده است قلبم زدستت ، فکر آن که با تو بودم ، با تو بودم شاد بودم توي دشت آن نگاهت ، گم شدن در خاطراتت
اگه می دونستی چقدر تنهام همیشه واسم اشک می ریختی .اگرم می دونستی همیشه اشک می ریزم هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی
يک رنگي و بوي تازه از عشق بگير...پر سوزترين گدازه از عشق بگير در هر نفسي که مي تپي اي دل من...يادت نرود اجازه از عشق بگير
_ آدم هاي سر به زير هرگز توي چاله نمي افتند اما هيچ وقتم آسمون آبي رو نمي بينن
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردن ديروز با خاطراتش من را فريب داد فردا
با وعده هايش مرا خواب کرد
زن ها دو وقت گريه مي کنند : وقتي که فريب مي خورند وقتي که مي خواهند فريب بدهند
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط mmk |
بیا درویش بشیم خاکی وبی ریا شیم
قفل تن رو بشکنیم از من وما رها شیم
بیا پروانه صفت به دورهم بگردیم
زیرچترمعرفت یک دل و یک صدا شیم
زندگی با کبر صفا ندار
عالم فانی بقا نداره
اونایی که خاکین
عاشق دل پاکین
پیش خدا عزیزن وشاه و گدا نداره
افتاده شو
مغرور نباش
پروانه شو
بی نور نباش
این همه به مال و منالت نناز
یا اینکه به حسن جمالت نناز
دو روز دنیا که منم نداره
خوردن حرص بی شکم نداره
زندگی بذر محبت کاشتن
نه به ناداری و نه به داشتن
حاصل عمر گرانمایه ی ما
نامی نیک به جا گذاشتن
افتاده شو
مغرور نباش
پروانه شو
بی نور نباش
جانانه شو
منفور نباش
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/23ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط mmk |
.دوست داشتن از عشق برتر است ...
.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف
غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت
.که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است
و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند
و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است
و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را
می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که
در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و
.ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در
آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس
از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است
دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری
ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم
خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و
آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر
بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک
دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و
پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح
یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده
و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه
پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش
بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین
و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن
را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های
دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و
دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و
دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/21ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط mmk |