هیچ می دانی دلم مدیون کیست ؟
هیچ می دانی دلم پر خون ز چیست ؟
تا کنون پرسیده ای از چیستی ؟
هیچ می دانی ز نسل کیستی ؟
تا کنون خاری به دستت رفته است ؟
تا کنون دستی سرت را بسته است ؟
تا کنون از ترس شب رنجیده ای ؟
تا کنون نور شفق را دیده ای ؟
چند باری بند کفشت پاره شد ؟
مادرت بر زخم پایت چاره شد ؟
چند بار از گشنگی خوابت نبرد ؟
جوجه گنجشکت به دستت جان سپرد ؟
تا کنون پیش آمده غمگین شوی ؟
یا ه خون زخم خود رنگین شوی ؟
جیبت آیا خالی از پول پدر
دستت آیا خورده بر لولای در ؟
مد روز و چرخه تیپ و لباس
روز و شب در کافه شاپی با کلاس
با لباسی شر و در با اسم روز
کفش اسپرت ستی با رنگ روز
بند چرم و خط چشم و رنگ لب
با لباسی پاچه کوتاه یک وجب
روزگاری مد روز ما چه بود؟
رنگ خاکی بر تن رزمنده بود !
کافه شاپ ما پر از تیر و تفنگ
گردش ما در وسط میدان جنگ
کفش روز آن زمان رنگ سیاه
پوتین چرمی و بر سر یک کلاه
جای بند چرم در دستم تفنگ
ورزش و عشق و صنایم با تفنگ
پاچه های گت شده در خاک و گل
حسرت یک خواب راحت را بدل
در فضا پیچیده یکدم بوی سیب
دائما بر لب دعا ام الجیب
شب زمان حمله و جنگ و نبرد
نغمه العفو با دلها چه کرد !
در میان راه از دنیا جدا
رفتن از ما بود و بعدش با خدا
رفته ایم و گشته ایم و دیده ایم
از گل باغ شهادت چیده ایم
بعد ما جنگ میان اشک و چشم
بعد چندی دل مزار گند خشم
خشم دشمن در دل و جانها چه شد ؟
جای پای عشق در جانها چه شد ؟
رگ به رگ های تنم آلوده است
روزگاری جای ترکش بوده است
بوده نام بوترابم روی دل
از علی و فاطمه گشتم خجل
من که نام شیعه بر دوشم گران
پس چرا بنشسته ام با دشمنان !
کافران امروز در قلب منند
بر لباس و کفش من سر می زنند
خواهر من با لباس تنگ تنگ
ای برادر باد بر نام تو ننگ
دین و ایمان ارزشش را باد برد
از فروش دختری یک مرد مرد
غیرت و مردانگی را سوختند
بر خیال خود تمدن دوختند
یک پسر با بنز خود ویراژ رفت
در خیابان دختری تاراج رفت
گر بمیریم و اگر بی چند و چون
سر کشم از خشم خود جامی ز خون
حق ما جر مرگ با خفت که نیست !
بر گناهمان دمی مولا گریست !
+ نوشته شده در جمعه 1386/01/31ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط mmk |
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط mmk |
بر عيب خود بينا باش و عيب كسان مگو
در جواب تعجيل منما / نا پرسيده مگوي
تا به محاسبه خود نپر دازي در ديگران شروع مكن
اندك خود را بهتر از بسيار ديگران دان
سعادت دنيا و آخرت را در صحبت دانا شناس
به حكم خدا راضي باش
كسي را به سخن رنجه مكن
از مردم نو كيسه وام مخواه
مردم را در غيبت همان گوي كه به روي تواني گفت
نيكويي خود را به منت بر زبان ميار
از عيبي كه در توست ديگران را ملامت مكن
به غم كسان شادي مكن
از دوست به يك جور و جفا كرانه مگير
مردم را به معامله بيازماي آنگاه دوستي كن
مشورت با دشمن مكن و چون كردي از گفت او حذر كن
به زيارت مردگان و زندگان برو
خلق را دوست دار و مال را دشمن
درآن كوش تا زنده شوي و دست مي جنبان تا كاهل نشوي / روزي
از خدايتعالي دان تا كافرنشوي
صحبت با خردمندان دار
نا دان را زنده مدان
مگو حرفي را كه عذر بايد خواستن
از آموختن علم و پيشه عار مدار
بيهوده گويي را سر همه آفت ها دان
نسيه را مال مدان
به حقارت در هيچ كس منگر
نان همه كس مخور / نان به همه كس بده
بر پير زنان اعتماد مكن
وفا از مردم اصيل جو كه اصيل هرگز خطا نكند
بيا موز و بيا موزان
كم گوي و كم خور و كم بخواب
با مردان جنگ دوستي كن كه در وقت محنت با تو مي مانند
بر زاهد جاهل اعتماد مكن
دوست را به تواضع بنده كن / دشمن را به احسان و گذشت دوست كن
بنده حرص مباش / خفته غفلت مشو
نفس را از براي مال پا يمال نكن
اگر صلح بر مراد برود جنگ مكن !"
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/01/27ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط mmk |
گفتم كه در اين عالم تنهاست دلم اينك
گفتي كه به غم سر كن دوران خوشت با من
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/01/20ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط mmk |
تو از جنس احساس يك بوته نسرين
تو با چكه هاي شفق آشنايي
تو سر فصل لبخند هر برگ ياسي
ير پژواك سرخ صدايي
تو رنگين كماني ز چشمان موجي
تو رمز رسيدن به اوج خدايي
تو در شهر روياييم كلبه دل
تو يك قصه از .اژه ابتدايي
تو از آه يك ابر مرطوب و تنها
تو باراني از سرزمين وفايي
ترا مثل چشمان خود مي شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدايي
تو يك جرعه از ژاله چشم يك گل
تو تعبيري از وسعت انتهايي
تو گيسوي زرين يك بيد مجنون
تو با راز قلب صدف آشنايي
تو امضايي از بال سرخ پرستو
تو يك ترجمه از كتاب صفايي
تو با قايقي از بلور گل بخ
رسيدي به شهري پر از روشنايي
تو با درد سرخ شكستن همآوا
تو صندوقچه امني از رازهايي
تو از مهرباني كتابي نوشتي
كه آغاز آن بودن شعر رهايي
تو در شهر آيينه ها مي نشيني
تو بر زخم سرخ شقايق دوايي
تو تكثير يك آيه از قامت سبزه هايي
تو موسيقي كوچ يك قوي تنها
تو شعري به رنگ سحر مي سرايي
تو تكراري از آرزوهاي موجي
تو شهدي به شيريني يك دعايي
تو در جهان يك شمع سوزان نهاني
تو چون پنجره شاهدي بي صدايي
تو آموزگار دبستان عشقي
تو دفترچه خاطرات صبايي
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در كوچه آبي قصه هايي
تو در سرزمين افق ناپديدي
تو بر زخم آلاله دل شفايي
ترا در اين دل غزل هم ندديم
بگو در كدامين دل و در كجايي
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/19ساعت 7:28 قبل از ظهر توسط mmk |
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
رفتی و در دل من ماند بجای
عشق آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/15ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط mmk |
صداي تو گرم است و مهربان
چه سحر غريبي درين صداست
صداي دل مرد عاشق است
كه اين همه با گوشم آشناست
صداي تو همچون شراب سرخ
به گونه ي زردم دوانده خون
چنين كه مرا مست مي كني
نشاني ي ميخانه ات كجاست ؟
به قطره ي شبنم نگاه كن
نشسته به گلبرگ مخملي
به مخمل آن نيمتخت سرخ
اگر بنشاني مرا به جاست
صداي تپش هاي قلب من
به گوش تو مي گويد اين سخن
كه عاشقم و درد عاشقي
چگونه نداني كه بي دواست ؟
ز جك جك گنجشك هاي باغ
تداعي صد بوسه مي كنم
بيا و ببين در خيال من
چه شور و چه هنگامه يي به پاست
چه بي دل و بي دست و پا منم
چنين كه شد از دست دامنم
چرا به كناري نيفكنم
ز چهره حجابي كه از حياست
دلم همه شد آب آب آب
كه سر بگذارم به شانه ات
مگر بنوازي و دل دهي
كه فاش كنم آنچه ماجراست
به زمزمه گويد زمان عمر
كه پاي منه در زمين عشق
به غير هواي تو در سرم
زمين و زمان پاي در هواست
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/14ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط mmk |
کارم از جنون گذشته مست مست بوی سیب
دل من تنگه برا شش گوشه و قبر حبیب
از حسین و کربلا تپش تپش دل میخونه
برای زیارتش همش میگیره بهونه
شوق پابوسی او افتاده باز توی سرم
میزنم به هر دری جور بشه کار سفرم
حالا که دورم از او میخونم از ناز نگاش
میشینم زل می زنم به عکس گنبد طلاش
با خودم میگم میشه که شامل کرم بشم
آقا دعوتم کنه مسافر حرم بشم
یاد بین الحرمین چشم منو تر می کنه
دل من با خاطرات کربلا سر می کنه
زیارت خوندنای با اشک و آه یادش بخیر
به سر و سینه زدن تو قتلگاه یادش بخیر
یاد اون شبها بخیر مست بوی یار می شدیم
دخیل ضریح خوشگل علمدار می شدیم
اما عیبی نداره اگر به قصه مبتلام
توی روضه هاش میام انگاری توی کربلا
اگه پا نده بیام تو روضه هاش هم بشینم
برام این بسه که عکس کربلاتو ببینم
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/12ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط mmk |
درد من تنهايي يك لحظه نيست
يا كه ماندن در كنار جاده بي انتها
درد من درد دل وتنهايي است
درد آن رسواي شهر خالي است
درد آن جسمي كه از صبح تا غروب
در پي يك لقمه ي نان مي دويد
انتهاي روز دستش خالي است
درد ظلمت سخت نيست
درد غربت درد نيست
درد آن است كه تو شرمنده طفلت شوي
درد من اين است باور مي كنيد
عمري اندر حسرت يك لقمه نان
عمري اندر آرزوي لحظه ايي آرام وخواب
درد من درد تمام مردم بيچاره است
درد من درد دو چشم اشك بار كودك بي مادر است
در سياه سرد زمستاني غريب
در ميان كوچه تاريك ونمناك زمين
دم به دم مادر تقاضا مي كند
درد من يك خانه خالي ز روحي آدميست
درد من مرگيست عظيم در خياباني غريب
حال ميداني كه درد من چيست باور مي كنم
درد من درد تمام مردم بيچاره است
+ نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط mmk |
زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب
!روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند
امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و
دیروز مردی را دیدم که ....
خسته ام ،
گاهی از خودم هم خسته می شوم !
گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است
چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم
حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ،
یک جسم متحرک ... از روحم خبری نیست !
هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش
حال خوشی ندارم ،
هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا از جبر زمانه و یا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/09ساعت 7:2 قبل از ظهر توسط mmk |