به ديدارم بيا هر شب در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند دلم تنگ است
بيا اي روشن
.... اي روشنتر از لبخندشبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است
.
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
.شب افتاده است و من تنها و تاريکم
....
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
!
بيا اي ياد مهتابي
مهدی جان به فدایت
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط mmk |
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای
گفت : یا باد است یا خواب است یا افسانه ای
گفتمش : احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
گفت : یا برق است با شمع است یا پروانه ای
گفتمش : اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت : یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط mmk |
چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
عاشق كسي مي شي كه عاشقي نمي دونه
من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هچكدوم از ما دو تا به اون يكي راست نمي گه
من واسه ي چشماي نازنين تو يك ديوونم
من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم
حالا كه مي خواي بري بذار نگاهت بكنم
چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساكت بكنم
يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت
آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن
كاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
عاشق كسي مي شن كه عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه
اوني رو كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره
شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره
ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
نكنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره
ولي تو شب مي شيني كه باز اون رو دعا كني
يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا كني
چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س
دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي كنيم
نمي دونيم كه داريم يه قلب رو ويرون مي كنيم
كاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم
ديگه منت نذاريم وقتي كه نازي مي خريم
عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مهم اينه كه چقدر دوسش داري فقط همين
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين
برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه
بذار اون بشكنه و دلت رو برگها نريزه
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/17ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط mmk |
ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم وين يکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که ازين دير کهن در گذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی ونه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من از تن چو برفت جان پاک من و تو خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو و آنــگه برای خشت گــور دگران در کـالبدی کـشند خـاک من و تو.jpg)
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/14ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط mmk |
ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمه تو از همه پر شورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این غافله را کم کنی کاش که همسایه ما می شدی مایه آسایه ما مـــــی شدی هر که به دیدار تو نائـل شـود یک شبه حلال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد نام تو آرامش جــان من است نامه تو خط امـان من است ای نگهت خواستگه آفـــــتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب ای نفست یار مدد کار ما کی و کجا وعده دیدار ما مي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش داشتم فکر مي کردم به ماندن و رفتنت، نفهميدم چه شد ... ديدم رفته اي! بعد يک دفعه دلم خواست همه ي باورهاي تلخم را بريزم دور؛ "عشق در نرسيدن است. با وصل، عشق مي ميرد." نفرين به باورهايم! بعد يک دفعه دلم خواست همه ي فاصله ها را پاک کنم؛ "هميشه فاصله اي هست" نفرين به فاصله! بعد نگاه کردم ديدم، چه تنها شده ام. ديدم چه قدر دلم هوايت را کرده است.
.
.
.
+ نوشته شده در جمعه 1385/12/11ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط mmk |
منتظر باش اما معطل نکن افسوس, آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهی می کنيم.
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنيم.
و برای آنچه از دست رفته آه می کشيم.
تحمل کن اما توقف نکن
قاطع باش اما لجباز نباش
صريح باش اما گستاخ نباش
بگو آره اما نگو حتما"
بگو نه اما نگو ابدا"
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط mmk |
امام صادق (ع) فرمود : زلیخا از یوسف (ع) اجازه ملاقات خواست . به وی گفته شد : ای زلیخا به خاطر رفتارت با یوسف خوش نداریم تو را نزد او ببریم. زلیخا گفت : من از کسی که از خدا می ترسد نمی ترسم. وقتی بر یوسف (ع) وارد شد یوسف (ع) به وی گفت : زلیخا ! چه شد که تو را رنگ پریده می بینم ؟ زلیخا گفت: سپاس خدای را که پادشاهان را بر اثر معصیت برده گردانید و بردگان را به خاطر اطاعت پادشاه گردانید. یوسف (ع) به وی گفت : چه چیزی تو را به آن رفتار واداشت؟ گفت: زیبایی چهره ات ای یوسف! یوسف (ع) گفت: چه می کردی که اگر پیامبری را به نام محمد(ص) می دیدی که در آخرالزمان خواهد و او از من زیبا روتر خوش خلق تر و دست و دل بازتر است؟ زلیخا گفت راست می گویی. یوسف (ع) گفت : چگونه دانستی که من راست می گویم؟ زلیخا گفت: زیرا هنگامی که از او یاد کردی مهرش در دلم افتاد. آنگاه خداوند به یوسف (ع) وحی کرد که : زلیخا راست میگوید و من هم اورا دوست میدارم چون محمد (ص) را دوست دارد. پس از آن خداوند تبارک و تعالی به یوسف (ع) دستور داد با زلیخا ازدواج کند. کتاب علل الشرایع صفحه 55 حدیث 1
+ نوشته شده در جمعه 1385/12/04ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط mmk |
امشب اگر ياري کني، اي ديده توفان مي کنم
آتش به دل مي افکنم، دريا به دامان مي کنم
مي جويمت، مي جويمت، با آن که پيدا نيستي
مي خواهمت، مي خواهمت، هر چند پنهان مي کنم
زندان صبرآموز را، در مي گشايم ناگهان؛
پرهيز طاقت سوز را، يکسر به زندان مي کنم
يا عقل تقوا پيشه را، از عشق مي دوزم کفن
يا شاهد انديشه را، از عقل عريان مي کنم
بازآ که فرمان مي برم، عشق تو با جان مي خرم
آن را که مي خواهي ز من، آن مي کنم، آن مي کنم...
+ نوشته شده در جمعه 1385/12/04ساعت 5:50 قبل از ظهر توسط mmk |
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست در من نفسي نيست ، نفسي نيست
در خانه كسي نيست نكن امروز بيا با ما كه فردايي نمي ماند كه از تقدير و فال ما در اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما در تو شده ام گم به من دسترسي نيست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زير پا
بيا اي نازنين اي يار
دلم رو از زمين بردار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها ، منم تنها نكن امروز را فردا بيا با ما ، بيا با ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
در اين دنياي نا هموار
كه مي بارد به سر آوار
به حالِ خود مرا مگذار
رهايم كن از اين تكرار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها ، منم تنها
نكن امروز را فردا
بيا با ما ، بيا با ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
آن كهنه درختم
كه تنم غرقه ي برف است ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/03ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط mmk |