در نـگـاه مـن نـم خـون است بـر زبـان من همـه آتـش
فـرصتی مرا که بـريـزم در گلـوی زمـزمـه آتـش
گفتم از کتاب محــرم غير اشک و خـون چه بخـوانـد،
تا به رازتان برســــد دل؟ گفـت بی مـقـدمـــه : آتــش
بعداز آن که پيکر خورشيد قطره قطره نقش زمين شد
سهـم قـمـريـان حـرم بــود در غـبـار و همهـمـه آتـش
تـا هميشه مـانـده بـه ذهـنـش راز آن دو دسـت وفـادار
جـای آه و نــالـه بلـنــد اسـت از نـگـاه عـلـقـمـه آتـش
کـوفـه ای وفـای دروغيـن ! تـا هـمـيشه کوفـه بـمانـی
هــم نـوا شــدی کـه بـبــارد بــر حـريـم فـاطـمـه آتـش
آه از آن دمـی کـه تــو را هـم بـا سـر آمـدان شـقـاوت
مـی کـشد به مظلـمه دوزخ می بــرد به محکمه آتـش
بــه هــوای آن کـه بــنــالـد در عـزای ايــل شـــقـايــق
تـار و پـود مـن هــمه نـی شد نی نـوای من هـمه آتش
+ نوشته شده در جمعه 1385/10/29ساعت 7:14 قبل از ظهر توسط mmk |
بوی حسین در فضا آدما را داره دیوونه میکنه
سلام بر حسین و یاران با وفایش
بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
+ نوشته شده در جمعه 1385/10/29ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط mmk |
دردمن كهنه درديست درمن من
درد من را نيست هيچش عادت اين دل من
درد من عشق در انتظار است
درد من التهاب در انتظار هست
درد من سوز درون است
درد من از توانم برون است
درد من دوستي بي ادعا ست
دردمن بريدن از من و رو به ماست
درد من هبو ط در معشوق من است
درد من تنهايي در غربت است
درد من نگاه دائم بر فطرت است
درد من زخمي نا شكيب است
درد من بغضي با من عجين است
درد من گلايه مندي در سكوت است
درد من خنديدن بر سقوط است
درد من وجودم را به پايان است
درد من را درمان تنها مهربان است
+ نوشته شده در جمعه 1385/10/22ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط mmk |
عید سعید غدیر خم بر همگی مبارک
جبریل گل تبسم آورداز عرش راهی غدیر شد خم آورد از عرش از باغ دل انگیز ولایت الیوم اکملت لکم دینکم آورد از عرش
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/10/18ساعت 7:13 قبل از ظهر توسط mmk |
تنها ماندم ... تنها ماندم ... تنها با دل بر جا ماندم چون آهي بر لبها ماندم راز خود را به كس نگفتم مهرت را به دل نهفتم
با يادت شبي كه خفتم چون غنچه سحر شكفتم
دل من ز غمت فغان بر آرد دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از اين مخورم فريب چشمت شرر نگهت اگر گذارد
وصلت را ، ز خدا خواهم از تو لطف و صفا خواهم
كز مهرت ، بنوازي جانم عمر من به غمت شد طي
تو بي من ، من و غم تا كي دردي هست ، نبود درمانش
تنها ماندم ... تنها ماندم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/14ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط mmk |
سلام دوستان
در این لینک ثبت نام کنید و پولدار شوید
http://greenhorse.com/join_now.ghc?r=134523997
فقط کافی است که ۱۰ نفر از دوستانتان را هم به این کار تشویق کنید
ضرر نداره که بدون هزینه است
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/10/10ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط mmk |
بي تو چون شب ها ديگر
امشب آرامي ندارم
در سكوت كوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم
آن زمان اين كوچه هر شب
كوچه ميعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فرداي ما بود
اين زمان افكنده برما
سايه، ديوار جدايي
اي خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنايي
اي كوير سينه من
بوته هاي آتشت كو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سركشت كو
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/10/10ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط mmk |
خوش اومدي بيوفا ديگه دوستت ندارم فقط از روي عادت تو روبه خدا مي سپارم حالا ديگه تو قلبم جايي برات نمونده تموم نقشه هات رو اين دل خسته خونده عشقت به من هوس بود برو دنبال كارت گلهاي مريمت رو هديه بده به يارت ديگه دلم نمي خواد پيشمرگ من تو باشي چه خوب باشي چه بدجنس بايد از اينجا پاشي جا زدي و گذاشتي من رو تنها تو جاده رد شدي از كنارم مثل غريبه ، ساده من قلب عاشقت رو نميشكنم با تيشه گرچه تپش هاي اون برام مثل يه نيشه زود باش برو از اينجا ديگه شدي فراموش چراغ عشقمون هم آهسته ميشه خاموش
+ نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط mmk |
سکوت

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط mmk |