بزن باران که دلگيرم من امشب
در اين ويرانه مي ميرم من امشب غمي از رفتن و ماندن ندارم اسير دست تقديرم من امشب بزن از من بشو رنگ گناهان ببين دنياي تقصيرم من امشب دو روز زندگي ارزش ندارد بزن باران از آن سيرم من امشب بزن که خانه زندان است از درد در اين زندان به زنجيرم من امشب بزن که با تو دارم خاطراتي ببين با لحظه درگيرم من امشب بزن که گريه هاي واپسين است بزن باران که مي ميرم من امشب
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/26ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط mmk |
آخر خط زندگی این نفسای آخره
این آخر زندگیه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی آروم بگیرم
باید برم باید برم
آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/26ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط mmk |
اگه از ياد تورفتم ، اگه رفتي تو ز دستم اگه يار ديگروني من هنوز عاشقت هستم با وجودي كه گفتي ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگيهام گفتم اما به سلامت شايد اين خوابه كه ديدم ، هرچي حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت : من به عشقم نرسيدم پيش از اين نگفته بودي غير ما كسي رو داري توي گريه ، توي شادي سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي اُفتم برو زيباي عزيزم ، تو گروني من چه مفتم
+ نوشته شده در شنبه 1385/09/25ساعت 5:32 قبل از ظهر توسط mmk |
نگار من رفتی تو از کنار من
وای از من و این دل بیقرار من
رحمی کن ای خدا به روزگار من
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما را نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
حرفات همش حرف از دوستت دارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه یادت باشه
کی بود که هی عشقو نشون میدادت
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط mmk |
|
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه دل نا تمام ماند |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط mmk |
نه تو ميماني
نه اندوه
و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنان كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آيينه
نه
آيينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني
آه از آينه دنيا كه چه خواهد كرد
گنجه ديروزت پر شد از حسرت واندوه
و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن خاليست
ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود
غم كه از راه رسيد در بر او باز مكن
تا خدا يك رگ گردن باقيست
تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط mmk |
اگه تونستی پر کلاغ ها رو سفید کنی برف رو سیاه کنی یه بوسه به آتش بزنی یه نفس عمیق زیر آب بکشی اون موقع من می تونم تو رو فراموش کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/05ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط mmk |
قانون تو تنهايي من است
+ نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت 5:0 قبل از ظهر توسط mmk |
مگر نبايد مي گفتم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت 5:33 قبل از ظهر توسط mmk |