من به درماندگی صخره و سنگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/25ساعت 5:27 قبل از ظهر توسط mmk |
هواي رفتن ميکني
وقتي که محتاج تو ام
گلهامو پرپر ميکني
وقتي گرفتار تو ام
دفتر خاطراتمو
با اون چشات پس ميزني
بغض صداي خستمو
ببين چه ساده ميشکني
بهونه بودن من
چه خوبه با تو زندگي
قسمت تو سفر شد و
قسمت من آوارگي
بهونه خوندن من
با رفتنت چيکار کنم
به جاي خوندن به خدا
فقط بايد دعا کنم
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/08/22ساعت 5:37 قبل از ظهر توسط mmk |
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
بزندگانی من فرصت جوانی نیست
من از دو روزه هستی بجان شدم بیزار
خدای شکر که این عمر جاودانی نیست
همه بگریه ابر سیه گشودم چشم
در این افق که فروغی ز شادمانی نیست
به غصه بلکه بتدریج انتحار کنم
دریغ و درد که این انتحار آنی نیست
نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/08/21ساعت 5:10 قبل از ظهر توسط mmk |

بُغض در گلو
پلك، بستهام
عصر جمعه است
دل شكستهام
از وصال تو
دل نميكنم
طعنهها ولي
كرده خستهام
كوچه را ز شوق
صُبح رُفتهام
در خيال خود
با تو بارها
راز گفتهام...
باز شد غروب
تو نيامدي
دل گرفتهام
مانده ديدة، اشكبار من
منتظر به دشت
منتظر به راه
جمعه هم گذشت
شهسوار من!
باز خستهام
دل شكستهام
سينه پر ز آه
هر دو ديده تر
دل پر از اميد
تا مگر رسد
جمعهاي دگر
يا كه يك خبر
كاش در غمت
ميشُدم شهيد
يا نوازشي
از تو ميرسيد
بيتو از جهان
دل گسستهام
حرفِ اين و آن
كرده خستهام
مثل سينهام
پُر ز نالهاند
كوه و دشت و رود
ميخ و سنگ و چوب
طور ديگري است
جمعة غروب
توي شهر ما
ـ شهر كينهها ـ
توي آسمان
توي سينهها
دود و دود و دود
زودتر بيا
شهريار من
زودِ زودِ زود
شهسوار من!
دل شكستهام
مينهم دگر
سر به كوه و دشت
شنبهاي رسيد
جمعهاي گذشت
+ نوشته شده در جمعه 1385/08/19ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط mmk |
نامت چه بود؟
-آدم
فرزندِ؟
-من را نه مادری نه پدر.بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟
-بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
-زمین خاک
آن چیست بر گرده نهاده ای؟
-امانت است
قدت؟
-روزی چنان بلند که همسایه خدا٬اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟
-حوای خوب وپاک
روز تولدت؟
-درروز جمعه ای ٬به گمانم که روز عشق
رنگت؟
-اینک فقط سیاه
چشمت؟
-رنگی به رنگ بارش باران
وزنت؟
-نه آن چنان سبک که پرم درهوای دوست٬نه آن چنان وزین که نشینم براین زمین.
جنست؟
-نیمی مرازخاک٬نیم دگر خدا
شغلت؟
-درکار کشت امیدم٬به روی خاک
شاکیِ تو؟
-خدا
نام وکیل؟
-آن ه فقط خدا
جرمت؟
-یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟
-همین!!!!!!!!!!!
حکمت؟
-تبعید در زمین
همدست در گناه؟
-حوای آشنا
ترسیده ای؟
-کمی
زچه؟
-که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
-بلی
که؟
-گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
-دیگر گلایه نه٬ولی.....
ولی که چه؟
-حکمی چنین٬آن هم به یک گناه؟
دلتنگ گشته ای؟
-زیاد
برای که؟
-تنها فقط خدا
آورده ای سند؟
-بلی
چه؟
-دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
-بلی
چه کس؟
-تنها کسم خدا
درآخرین دفاع؟
-می خوانمش ٬چنان که استجابت کند دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/18ساعت 6:16 قبل از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/17ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط mmk |
وقتی می میری بر تو نماز می خوانند
پس زندگی چقدر کوتاه است
فاصله ی اذان تا نماز
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/17ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط mmk |
گفتم كه در اين عالم تنهاست دلم اينك
گفتي كه چه باشد غم ؟ چون هست دلت با من
گفتم كه دلت هرگز غمخوار نبود اما
گفتي كه تويي شبها زين عشق چنين ايمن
گفتم كه تو آن نوري در سايه ي ترديدم
گفتي كه شدي آخر شيداي چنين مأمن
گفتم كه چه باك از عشق ؟ اي شعله در اين خرمن
گفتي كه روا باشد در خلوت خود بودن
گفتم كه چرا با من صد جور و جفا داري ؟
گفتي كه چنين باشد حسن رخ گل ديدن
گفتم كه مرا درياب اي از همگان بهتر
گفتي كه به غم سر كن دوران خوشت با من
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/08/16ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط mmk |
باهمه پلک پریشانی خویش
باتنی خسته و احوال پریش
با چراغی در دست
و دلی پرتشویش
من به دنبال خدا می گردم
که در این نزدیکی
توی این آبادی
در غم غرش شلیک دروغ
از نظر گم شده است
حال چندیست خدایان ریا
در سرا پرده مکر و نیرنگ
در پس بانگ و رنگ
دست تزویر به هم می سایند
وینک این من تنها
پس هر کوچه بن بست مهیب
از خم این همه ارباب فریب
باتنی خسته و احوال پریش
با همه پلک پریشانی خویش
با چراغی در دست
کوی در کوی به دنبال خدا می گردم*
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/08/15ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط mmk |
اگر خداوند در محله ما خانه داشت، حتما همه شیشه های خانه اش را شکسته بودیم.
و خدا در یاد ماست
آنان که به ما لذت می بخشند و ما را سرگرم می کنند، ما را از یاد خدا غافل می کنند
و آنان که ما را می ترسانند ما را به یاد خدا می اندازند
و وقتی پولدار می شویم مواظب هستیم که یاد خدا نیفتیم
و خدا را یاد کردیم وقتی پولهایمان تمام شده بود
و خداوند مهربان و بخشنده است، البته وقتی یادش می افتیم
خدایا! باورکن
حساب بانکی مان اصلا مهم نیست
و رئیس مان که مثل سگ از او می ترسیم
و میزمان که وقتی پشت آن می نشینیم احساس قدرت می کنیم
و زنی که به او گفته ایم: تو را از خدا هم بیشتر دوست دارم
خدایا! باور کن
تنها تو را می پرستیم و از تو اطاعت می کنیم
همیشه
در روزهای آخر ماه که بدهکار می شوم
وقتی مریم مرا تهدید می کند و می گوید که مرا ترک خواهد کرد
وقتی از هواپیما جا می مانم و ممکن است به آن نرسم
وقتی مرا به دادگاه احضار می کنند
وقتی احتیاج به یک جفت شش دارم تا از حمید ده هزار تومان ببرم
وقتی از تو می خواهم که کاری کنی که مرد همسایه در تصادف بمیرد
وقتی که ماشینم را پلیس می گردد و من می ترسم شیشه های مشروب را پیدا کنند
در همه این اوقات...
خدایا در همه این اوقات به یاد توام و تنها از تو کمک می خواهم
و خدا ما را دوست دارد
جدا پنج دقیقه به کارهایی که در هفته گذشته کردید فکر کنید
و اگر شهامت دارید با خودتان تکرار کنید:
- و خدا ما را دوست دارد
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/08/14ساعت 6:6 قبل از ظهر توسط mmk |