از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم
ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن
بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام
بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم
من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است
زندگی یعنی عشق
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/30ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط mmk |
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
وتو، بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تاکی، برای چه؟ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/24ساعت 5:48 قبل از ظهر توسط mmk |
آری
این رسم زمانه است
تا این طلوع هست جدایی بهانه است
قلب من و تو هیچگاه مال هم نبود
گرچه خطوط نگاهمان همیشه با هم بود
نگذار بفهمم چقدر عاشقم بودی؟
برای لحظه های من چگونه زندگی کردی
بگذار تا نگویم که عاشقت بودم
چه فرق میکند بدانی.... برای تو بودم؟
همیشه شب بوده و ستاره بوده ای
برای شعرهای من اخرین بهانه بوده ای
چه فرق می کند بدانم که عاشقم بودی؟
بیاد لحظه های من همیشه می ماندی
من و تو هیچگاه بهم نمیرسیم
این جدایی است
آری
این جا زمانه ی بی خدایی است
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/05/22ساعت 5:49 قبل از ظهر توسط mmk |
زلیلا من شینیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارلجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعا یی کرد و او هم یا علی گفت
خمیر خاک آ دم را سر شتند
چو بر می خواست آدم; یا علی گفت
مسیحا چو دم از اعجاز می زد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت
به فرقش کی اثر می کرد شمشیر
گما نم ابن ملجم هم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/17ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط mmk |
عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه . نيست .
جام بلور ، تنها يك بار مي شكند .
مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت
اما شكسته هاي جام ، آن تكه هاي تيز برنده دگر جام
احتياط بايد كرد .
همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط mmk |
ازياد نمی برم تو را
و
عشق زيباي تو را
لحظه قشنگ دوست داشتن
و
به اوج رسيدن
خواستني و تمام نشدني
حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني
تنها به تو مي گويم دوستت دارم
که مي خواهم بماني ؛بمانم
نه در لحظه ها و ثانيه ها
نه!
که در تمام نفسها
بي دريغ تر از هميشه
حضور معطر تو بودن درست ان زمان که نيستي
و
لحظه ها با بوي خاطراتمان جان مي گيرد
مي مانند
براي من يک نگاه تو همين قدر که بدانم هستي کافيست
حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشي
يک حس اشنا
مرا با خود مي برد فرياد مي زند
که هستم با تو
کنار
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/05/08ساعت 5:45 قبل از ظهر توسط mmk |
آه ای یار
زخمهای دیرینه ام را با خود
به دل دریاییت ببر
و انها را عشق بیاموز
چرا که عشق آموختنی ست
و عاشق واگذاشتنی
رفتنی...
آری عشق ...
یکروز
از گرد و غبارِ انتهایِ کوچه پیدا میشود
و از زیرِ پنجره ی اتاقِ تو
که به انتظارش نشسته ای
بی که حتی کلاه از سر بردارد
میگذرد
و در گرد وغبارِ انتهایی دیگر
گم میشود .
+ نوشته شده در جمعه 1385/05/06ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/05ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط mmk |