خوش اومدي بيوفا ديگه دوستت ندارم فقط از روي عادت تو روبه خدا مي سپارم حالا ديگه تو قلبم جايي برات نمونده تموم نقشه هات رو اين دل خسته خونده عشقت به من هوس بود برو دنبال كارت گلهاي مريمت رو هديه بده به يارت ديگه دلم نمي خواد پيشمرگ من تو باشي چه خوب باشي چه بدجنس بايد از اينجا پاشي جا زدي و گذاشتي من رو تنها تو جاده رد شدي از كنارم مثل غريبه ، ساده من قلب عاشقت رو نميشكنم با تيشه گرچه تپش هاي اون برام مثل يه نيشه زود باش برو از اينجا ديگه شدي فراموش چراغ عشقمون هم آهسته ميشه خاموش
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/31ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط mmk |
نگار من رفتی تو از کنار من
وای از من و این دل بیقرار من
رحمی کن ای خدا به روزگار من
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما را نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
حرفات همش حرف از دوستت دارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه یادت باشه
کی بود که هی عشقو نشون میدادت
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط mmk |
خوش اومدي بيوفا ديگه دوستت ندارم فقط از روي عادت تو روبه خدا مي سپارم حالا ديگه تو قلبم جايي برات نمونده تموم نقشه هات رو اين دل خسته خونده عشقت به من هوس بود برو دنبال كارت گلهاي مريمت رو هديه بده به يارت ديگه دلم نمي خواد پيشمرگ من تو باشي چه خوب باشي چه بدجنس بايد از اينجا پاشي جا زدي و گذاشتي من رو تنها تو جاده رد شدي از كنارم مثل غريبه ، ساده من قلب عاشقت رو نميشكنم با تيشه گرچه تپش هاي اون برام مثل يه نيشه زود باش برو از اينجا ديگه شدي فراموش چراغ عشقمون هم آهسته ميشه خاموش
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط mmk |
لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...
آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و
به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...
حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،
مرداب تنهاست و من تنهاتر ،
مرداب مرا هم در برگرفته ،
سکوت غریب مرداب ،
حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته ،
تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است ،
پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ،
به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را
تنها تو می توانی از اسارت برهانی ...
تو خواستی که من با تو باشم !
اما نمی دانم چرا تنها لحظه ای خواستی !؟
لحظه ای ...
و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!
نمی دانم نگاه بی پروای او چه در خود دارد که محبتت را دریغ کردی ؟
که تو هم قلبم را زخم زدی ؟؟
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم ،
تو نمی فهمی اندوه مرا !
و اندوه تو تنها نگاه و صدای اوست ...
قلبم به پای تو نشست ،
اما نمی دانست که این چنین زود و بی محابا شکسته می شود ؟
قلب بی گناهم چه می دانست که تو هم این گونه هستی ؟!!!
این جهان برای تو پر است از او
و برای من خالی از تو ...
تنها مانده به تو بگویم :
مطمئن باش ، برو
ضربه ات کاری بود و
دل من سخت شکست ...
و تو به من و سادگیم خندیدی ... !
به من و حسی پاک که پر از یاد تو شد ؟!!
با تشکر از عسل
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 5:23 قبل از ظهر توسط mmk |
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست بزندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی بجان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه بگریه ابر سیه گشودم چشم در این افق که فروغی ز شادمانی نیست به غصه بلکه بتدریج انتحار کنم دریغ و درد که این انتحار آنی نیست نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط mmk |
تآ تو رفتی آين دل من بی تو تنهآ مآنده آست آتشی زين کآروآن رفته بر جآ مآنده آست روزهآ بگذشت و من در شوق ديدآرم هنوز منتظر چشمم به بآزيهآی فردآ مآنده آست طآقت بآر فرآقت بيش آز آينم مشکل آست همتی کآين رهرو کوی وفآ وآ مآنده آست روز و شبهآ بآ خيآلت گفتگوهآ کرده آم زنده مجنون بآ آميد عشق ليلآ مآنده آست شوق ديدآر تو بر آين دل تسلی ميدهد زين سبب در آين مصيبتهآ شکيبآ مآنده آست در ميآن بحر غمهآ زورق قلبم شکست قآيق بشکسته سرگردآن به دريآ مآنده آست سهم من آز گردش دور زمآن شآدی نبود بآر سنگينی ز نآکآمی و غمهآ مآنده آست کآش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم آی طبيب من ؛ مريضت بی مدآوآ مآنده آست
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط mmk |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط mmk |
نمی خواهم بمیرم !
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت؟
زمین کر ، آسمان کور است
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
مگر زور است؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط mmk |
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم مي گفت
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط mmk |
فریاد اگر آن ماه من نشنیده باشد آه من بی پر تو رویش کجا بشناسم از ره چاه من ظلمت به تیغم می کشد ترکم کند گر شاه من مقصد بعید و ره دراز وای از عذاب راه من می میرم ار ظلمت شود بی ماه من همراه من
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت 5:52 قبل از ظهر توسط mmk |