چرا مردم اينقدر بي وفا يند؟
چرا اينقدر در كشاكش زندگي خود را گم كرده اند؟
چرا حاضرند براي منافع خود دست به هر كاري بزنند؟
چرا خوبي را با بدي جواب ميدهند و بدي را شايسته خوبي ميدانند؟
چرا بدي ميكنند و انتظار خوبي دارند؟
چرا به ديگران احترام نميگذارند و انتظار دارند به آنها احترام بگذارند؟
چرا جرات ابراز نا تواني هايشان را ندارند؟
چرا از پيشرفت ديگران ناراحت مي شوند؟
چرا به جهل خود واقف نيستند؟
چرا حب دنيا اينچنين آنها را احاطه كرده است؟
چرا بخشش نميكنند؟
چرا زود انتقام ميگيرند؟
چرا عالم را محضر خدا نميدانند؟
چرا از خشم خدا نميترسند؟
به راستي چرا اينگونه اند؟
+ نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط mmk |

+ نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط mmk |
شادبودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
ليک هرگز نپسنديم به خويش
که چو يک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشيم
بی غمی عيب بزرگی است
که دور از ما باد.
+ نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط mmk |
مي دانم
عمر رو به پايان است
در اين بيهوده گفتن ها د راين بيهوده پيمودن
دراين شهر پر از نفرين پر از ظلمت
كه بر پير و جوان ندارد رحم
جاي جاي روح و جان زخم است
زخمي كه جز عدالت ندارد چاره و مرهم
مي دانم
عمر رو به پايان است
ندارم ذره اي اميد به فردايي كه تكرار است
در اينجا خورشيد ديگر نمي تابد
گويي او نيز از اين تكرارها خسته ست
+ نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط mmk |
هنوز کودکم میان پرچین ها
سکوت شب نه سرود سحر کشیده ام اینجا
هنوز خنده های دلم زیباست
مترسک امید من بی خیال این شبهاست
به روی تک تک شبهای خیس تنهایی
نوشته ام امید من فراتر از اینهاست
(نوشته ام غروب میمیرد
تمام قصه های شب غبار میگیرد)
دلم هنوز پی بازی هاست
پی ستاره دنباله دار رویاهاست
دلم پر عطر گل اقاقی هاست
پی شکفتن امید یک رویاست
دلم بی خیال این شبهاست
سکوت و باران شب ترانه اینجاست
هنوز خسته از آسمان شبها نیست
دلم هنوز امید شبهای بی رویاست
+ نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط mmk |
همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی
+ نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 6:5 قبل از ظهر توسط mmk |
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگیش هر شب به من سر می زند
+ نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در جمعه 1385/02/29ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط mmk |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/28ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط mmk |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/28ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط mmk |