می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهی ِ ٬ دیدم نمی تونم
تحمّل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
...
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوستش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ٬یه دیوونه
که بیشتر از خودم قَدرِت رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم بخاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن ٬ تازه می فهمم !!
...
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه
دارم می رم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من
+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط mmk |
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط mmk |
سلام خدمت دوستان تا یک هفته نیستم
میروم سوریه
بدی دیدید حلال کنید
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط mmk |
بالاخره ۲۲ خرداد ماه از راه رسید و مردم باید سرنوشت خود را تعیین کنند
راستی چه کسی میماند ...............؟؟؟
هر چه خدا خواهد همان است
خيز، اى بنده محروم و گنهكار بيا
يك شب اى خفته غفلت زده بيدار بيا
بس شب و روز كه در زير لَحَد خواهى خفت
دَم غنيمت بشمار امشب و بيدار بيا
شب فيض است و در توبه و رحمت باز است
خيز، اى عبد پشيمان و خطاكار بيا
پرده شب كه بود آيت ستّارى من
دور از ديده مردم، به شب تار بيا
اين تويى، بنده آلوده و شرمنده من
اين منم، خالق بخشنده ستّار بيا
مگشا دست نيازت به عطاى دگران
دل به من بسته و بگسسته ز اغيار بيا
فرصت از دست مده، مى گذرد اين لحظات
منشين غافل و بى حاصل و بيكار بيا
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط mmk |
آرزو دارم که گر گل نیستم خاری نباشم بار بردار آر زدوشی نیستم باری نباشم گر نگشتم دوست با صاحبدلی دشمن نگردم بوستان بهر خلیل آر نیستم ناری نباشم گر نتوانم ستانم داد مظلومی ز ظالم باز آن خواهم که همکار ستمکاری نباشم گر نریزم آب رحمت از سبویی بر گلویی دلخوشم گر خنجری بر قلب غمباری نباشم گر پری بگشود باشم همچو کبک کوهساری طعن زن ، بر خواری مرغ گرفتاری نباشم نیستم گر نوشدارواز برای دردمندان باز با بی دست و پایی نیش جرّاری نباشم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط mmk |
فریاد تنهاست
در زمانه ای که تنهائی بی معناست.
تن .به زیر خاک
دستانم برای تو.
بکش به سوی اسمان
فریاد را
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط mmk |
ارزشي بودن شعاري بيش نيست اين همه فرياد تاري بيش نيست پس دفاع از جاعل مدرك چرا؟! يا كه تجليل از همان مردك چرا؟! مرجعيت را نديدن تا به كي؟! دور مردم خط كشيدن تا به كي؟! در مديريت چرا برنامه نيست؟! مملكتداري فقط با نامه نيست وعده دادن تا به كي بي اعتبار ؟! تا به كي بر چهره قانون غبار ؟! با بيان ليّن و ارزش مدار تا به كي بايد نبودن سازگار؟! مافياي قدرت و ثروت كجاست؟! آنكه ميگفتيد مي دزدد كجاست؟! وعده هاي انتخاباتي چه شد؟! آنهمه حرف قروقاطي چه شد؟! پول نفتو حاصل ارزي كجاست؟! آنهمه فرياد مهرورزي كجاست؟! تا به كي تهمت اهانت انتقاد؟! آبروي مومنين دادن به باد ارزشي بودن فقط گفتار نيست صد سخن بهتر زيك كردار نيست
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط mmk |